دراتوبوس

December 29, 2004

درتابستان گذشته که درتهران بودم؛ روزی از شهرک اکباتان به مقصد میدان انقلاب سواراتوبوس شرکت واحد شدم. اتوبوس بسیار شلوغ بود وبه غیرازصندلی ها که همه پربود، حتی مردم ایستاده هم مثل کنسرو ساردین به هم فشرده بودند ودم وبازدم همدیگررا تنفس می کردند. یک آخوند عمامه سیاه هم سوار اتوبوس شد. در سالهای میانی عمر خود بود و عبا وعمامه وسرووضعش بسیار تمیز واتو کشیده ومرتب. هیچکدام از مسافران نشسته جای خودرا به اونداد واو هم ناگزیر مثل دیگران همان طور فشرده ودر عذاب ایستاده بود. آنچه را می نویسم ، بدون هیچگونه اغراق ، دیالوگها ومتلک هایی است که مردم با صدای بلند، جوری که که حتی صدای آنها درآن شلوغی تا ته اتوبوس - جایی که به خانم ها اختصاص دارد - نیز بخوبی قابل شنیدن بود، با یکدیگر ردوبدل میکردند:
صدای اول: حاج آقا بی زحمت با موبایلت یک تماسی با اون دنیا بگیر ببین وضع ما چطوره؟
صدای دوم: خط ها اشغاله، اون دنیا راه نمیده!
صدای سوم: آقا بپا به حاج آقا نمالی!
صدای چهارم: مواظبم، فقط یک کمی می مالم که ثواب داره!
صدای سوم: حاج آقا کربلا تشریف نمی برن حالا که راه باز شده؟ آخه تازگی ها آدم فرستادیم اونجا که با آمریکا بجنگن! نه که صدام به ما خدمت کرد! اگه صدام نبود که ما حالا روی کوچه ها و خیابون هامون اسم چی میذاشتیم؟ این همه شهید نداشتیم که! اونا کم بودن حالا هم باید بفرستیم تا جبران بشه.
صدای چهارم: میگن دوتا خواهر بودن عابد وزاهد. یک عمراز صبح تا شب مشغول عبادت و نماز وروزه و دعا و سفره و نذر ونیاز و ... تا اینکه یکیشون می میره. شبی اونکه مرده بود به خواب خواهر مومنه اش میاد. خواهر ازاو می پرسد: چرا پریشانی؟ مگر به بهشت نرفته ای؟ چه خطایی از توسرزده است؟ و او میگوید: چرا در بهشتم، خواهر آمدم به خوابت تا بگویم اینهمه ثواب نکن ، کمی هم گناه کن! ازروزیکه این جا آمده ام این غلمان ها روز وشب مرا سیاه کرده اند (به خاطر رعایت ادب دراین جمله آخری کمی سانسورکردم).

من درموقعیتی نبودم که صورت آن آخوندرا ببینم، ولی او لام تا کام حرفی نمی زد واز صبرومتانتش درعجب بودم. شاید هم جورا مساعد نمی دید. به هرحال به اینجا که رسید ظاهرآ طاقتش طاق شد و یا به مقصد خود رسید وازاتوبوس پیاده شد.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد دراتوبوس












اطلاعات ضبط؟