بازنده پیروز

December 25, 2004

صدای خش خش برگها وگرمای آفتاب دلچسب پاییز پیرمردرا در خاطره های دوردست ودرنشـه دلپذیر چرت بعد ازظهر درروی نیمکت پارک فرو برده بود. موهای بالای پیشانی وسراو کاملآ ریخته بود ولی موهای روی شقیقه وموهای سبیل او سفید وسیاه بود. قد بلندش را راست روی نیمکت نگه داشته بود وچشمان صاف وسیاه و پربرق او هنوز سرشاراززندگی بود.
روی نیمکت روبرویی دوپسر جوان شطرنج بازی می کردند. بازی آنها نیز از نظر پیرمرد دور نبود. گاهی صدای "کیش" اورا ازغوطه درخاطرات دور درمی آورد وتا مدتی بازی را دنبال می کرد.
صدای بگومگوی جوان ها بلند شد:
- می خواستی ازاول فکراتو بکنی، دیگه نمی تونی مهره تو برگردونی!
- حالا مسابقه بین المللی که نیست!
- نخیر قاعده بازی همینه.
- ما که همچین قراری نداشتیم!
- حالا که داری مات می شی می خواهی جر بزنی؟
- اصلآ بریم ازبابات بپرسیم...
به طرف پیرمردآمدند وگفتند: شما بگویید حق با کیست؟
پیرمرد پرسید:
- می خواهید من داور باشم؟
- بله، ولی باید قول بدید که حق و حقیقت را بگویید.
- نشد! هرچی که من گفتم باید هردوتون بدون چون وچرا قبول کنید. مفهوم داوری یعنی این. اون هم که نظرداوربرخلاف خواسته اش است باید رای اورا قبول کند. من تنها به این شرط حاضرم اظهارنظرکنم.
هردوبا اطمینان خاطر گفتند: باشه.
پیرمرد به فکرفرورفت. جوان ها چهارده پانزده سال بیشتر نداشتند. سبیل هایشان تازه سبز شده بود. چشم ها وحرکاتشان سرشار از انرژی بود. یکی ازآنها پسر خود او بود وبه نظرش می رسید که حق با اوست. سرش را بلند کرد وبدون تآمل گفت: حق با "فرامرز" است.
چشم های روشن پسر پراز شادی شد وفریاد زد: دیدی گفتم "البرز"! دیدی گفتم حرف بی خود می زنی!
خشم عضلات چهره البرز را درهم فروبرد. چشم های سیاهش برق زد وسرش را پایین انداخت. فقط حلقه موهای او دیده می شد که نسیم پاییزی آن را تکان میداد. پس از چند لحظه سرش را بلند کرد. آرامش عجیبی در چهره اش بود. جلورفت ودست پیرمرد را بوسید. بعد رو به فرامرز کرد وگفت: معذرت میخوام حق با توبود.
اشک درچشم های پیرمرد حلقه زد. امید مبهم او به آینده داشت به تصویری زنده تبدیل می شد.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد بازنده پیروز












اطلاعات ضبط؟