تشنه بودم
پیش خود گفتم: کمی پیش تر
سر پیچ بعدی،
چشمه ای زلال می شناسم
می نوشم تا سیراب شوم
افسوس
وقتی رسیدم
آب چشمه گل آلود بود
دانه های گلی را با خود داشتم
پیش خود گفتم: خاک خوبی پیش روست
دانه هارا خواهم افشاند
تا بروید
افسوس
آنچه خاکش می پنداشتم
لجن بد بویی بیش نبود
به خود گفتم: نترس
تو مردی سرد وگرم چشیده ای
از آن بید ها نیستی که به این بادها بلرزی
به خودت اعتماد کن و پیش برو
پیروزی از آن توست
به درونم نگریستم
افسوس
پوسیده و فرسوده بود
نشانه ای از هیچ
شکستم، فرو ریختم، و بر خود آوار شدم
آنگاه بود که دیدم:
آبی زلال از چشمه می جوشید
و
گلهایی دلفریب از دل لجن سیاه روییده بود