روزی سگی یک پایش را بالا گرفته بود وداشت بی خیال قضای حاجت می کرد.
غافل از این که دارد روی لانه مورچگان جیش می کند!
سیل بنیان کنی دم ودستگاه مفصل مورچه ها را به هم ریخت وجان بسیاری از آن هارا گرفت.
باز ماندگان مورچه ها از لانه بیرون آمدند و شکوه کردند: ای خدا عدلت به کجاست؟ چرا این همه بنده بیگناه خودرا کشتی؟
حالا حکایت ماست!
این فاجعه مصیبت بار خیزاب سونامی کاررا به جایی رسانده که اسقف اعظم کانتربوری هم به زبان آمده که مردم در عدل خدا شک نکنید!
و بحث هایی جدی و شبه جدی درزمینه عدل خداوند درگرفته است.
وقت آن است که همه بروند ومثنوی جان فزای موسی وشبان را از زبان سحر انگیز مولانا جلال الدین بخوانند.
روزی این مثنوی دل انگیزرا که اگر هزار بار هم آن را بخوانی باز دل آدم را می لرزاند، در این جا هم خواهم آورد.
به یاد حرف زنده یاد استاد محمد تقی جعفری می افتم که وقتی شعرهای مولوی وحافظ را می خواند مست و بیخود می شد وروزی، دریکی از برنامه های تلویزیونی خود، درزمینه عدالت سخنی بس زیبا گفت:
"اگر به یک نفر بگویید آقا دیروز در فضا یک کویزر به یک کویزر(1) دیگر برخورد کرد و میلیون ها ستاره وسیاره با هرچه درآن ها بود پودرشدند و سیاهچاله ای شدند! اوبا ژستی فیلسوفانه جواب می دهد: لابد حکمتی درکاربوده!! حالا همین آقارا درنظربگیرید که لباس های پلوخوری اش را پوشیده وعازم یک مهمانی است. ناگهان هوا دگرگون می شود ورگبار تندی درمی گیرد که دریک لحظه اورا خیس می کند. اوقاتش تلخ می شود. سرش را به بالا می گیرد وبا دلخوری می پرسد: آخدا این هم شد عدالت؟!!"
(1) = Quasar