شبلی

January 08, 2005

چقدر لطیف است این ادبیات عرفانی فارسی وچه سرشاراز انسانیت:

شبلی دربازاری می رفت. گوشتی نیکو وچاق دردکان قصابی دید، قصاب چون دید
شبلی به گوشت می نگرد، اورا برای خرید گوشت دعوت کرد.شبلی گفت پول ندارم. قصاب گفت مهلت می دهم (یعنی نسیه می دهم). شبلی دردم نشست وگریستن آغاز کرد. ودرمیان گریه گفت: ای نفس بیگانه مهلت می دهد ولی تو نمی دهی.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد شبلی












اطلاعات ضبط؟