به دوبی خوش آمدید.
خودشان می گویند: لولو الخلیجیه" (مروارید خلیج).
یا می گویند:
"THE CITY OF GOLD"
هیجکدام بی ربط نیست. حدود سی سال پیش اینجا واحه ای بود که غواصان از بس برای صید مروارید نفس خودرا در سینه حبس می کردند جوانمرگ می شدند و قایق های تندرو و بعضآ توپ دار به قاچاق طلا ومروارید بین این جا وهندوستان مشغول بودند.
امروز این شهر بی شباهت به لاس وگاس خاورمیانه نیست! همانطور مقوایی، همان طور دروسط بیابان، همان طور مرکز تبادل پول.
"شهر مقوایی"، "دکور سینمایی"، فانتزی لند"، باربی هاوس"، "مزرعه نمونه"، "جزیره گنج"، "بازار برده ها ی مدرن"، "پاساژی برای بستن بارزندگی"، وهرچیز دیگری که آن را بنامیم، حق این است که برخورد با آن که گفته می شود تنها حجم صادرات مجدد آن به همسایه بزرگ شمالی اش به بیش از ده میلیارد دلار درسال می رسد وبه مقام بزرگترین طرف تجاری ایران رسیده است ، برخوردی ساده وبی اعتنا نتواند بود.
اثری ازنفس پاییزوزمستان دراین سرزمین دو فصل نمی توان یافت.تابستانی داغ ودراز. روزهای گرم وشرجی وماسه های سفید همچون آرد شناوردرهوا. آسمان بی افق ومه آلود وغبارآلود. چند قدم که در خیابان راه بروی لباس هایت خیس میشود و به تنت می چسبد. و بهاری کوتاه.
کم کم به بوی سیر وبوی ماهی وبوی ادویه تند هندی عادت می کنی. غذاهای هندی و عربی دیگر به کام آدم مثل روزهای اول غریب نمی آید. به این سالاد ملیت ها و فرهنگ های مختلف گرد آمده ازسراسر این سیاره آبی خومی گیری.
آیا می توان گفت که به خوی تجارت، سطحی نگری، سهل انگاری نسبت به ارزش ها، ابتذال در سلیقه و انتخاب هم دچار می شوی؟
هرچه باشد اینجا یک بازار ویک مرکزخرید وفروش است وبسیار طبیعی است که عصاره هرچه فرهنگ واخلاق بازاری درملیت های مختلف دنیا وجود دارد دراین ویترین به نمایش گذاشته شود: خاوردوری ها به سبک خاوردوری، غربی ها به سبک غربی، هندی ها به سبک هندی، ایرانی ها به سبک ایرانی، عرب ها به سبک عربی، روس ها به سبک روسی، ترک ها به سبک ترکی، آفریقایی ها به سبک آفریقایی وخلاصه هرملیت و نژاد و فرهنگ وتیره و قوم و ایدیولوژی و مذهب و مسلکی به سبک وسیاق و سنت و وروش باستانی یا ژنی یا تجربی یا علمی ! خودش درتجارت شرکت می کند.
دروغ می گوید، بلوف می زند، کوه را کاه وکاه را کوه جلوه می دهد. تقلب می کند، تظاهر وریا می ورزد، زرنگی ها ومردرندی های کوچک وبزرگ بروز می دهد، چک بی محل می کشد، مظلوم نمایی می کند، ارزش ها راوارونه جلوه می دهد، بد قولی می کند، گاهی خودراخاکسار وگاهی مغروروبی نیاز می نماید. گاهی بازبان چرب ونرم چاپلوسی می کند. گاهی متلک می گوید ونیش می زند. گاه خشن وبی ادب و گاه مودب و مبادی آداب می شود. گاه به قول امروزی ها خالی بندی می کند.
کیفیت کالای خودرا بهترین و کیفیت کالای دیگران را پست و نامرغوب جلوه می دهد. گاه ادای درستکاری درمی آورد وگاه خودرا حقه باز وتیز جلوه می دهد که در تجارت صداقت یعنی حماقت! گاه دم ازوطن پرستی می زند وگاه دم ازوطن فروشی. گاه قسم به مقدسات می خورد وخودرا مومن وزاهد ومقدس می نماید وگاه مقدسات را به باد ریشخند می گیرد وانگ عقب ماندگی و جهل و خرافه و ارتجاع برآن می زند. گاه خودرا بی پول وفقیر جا می زند وگاه به ثروت ودارایی خود می نازد وبوقلمون وار تفرعن می کند.
پرکار وپرانرژی وپرتحرک وانمود می کند ولی دراولین فرصتی که دست دهد به تختخواب ویا گوشه ای دنج برای چرت زدن میرود. گاه خودرا دوستدار طبیعت و شعروهنروزیبایی جا میزند وگاه به ریاضیات وآماروعلم می پردازد. گاه خانواده مدار می شود وگاه کارمدار. گاه زیاد حرف می زند وگاه اصلآ کم حرف می شود. این است دنیای تجارت که درآن پول حرف اول را می زند. تا تجارت و سودوزیان چه حکم کند؟ واقتضای اقتصاد چه باشد؟
آیا این ازبدروزگار است که من هم سال هاست دراین ورطه ، دراین "تجارت شهر" هستم؟ بدروزگار نیست چون خودم انتخاب کرده ام وچندان هم ازآن بیزار نیستم، ولی بی گمان همچین "تجارتچی" موفقی هم نیستم! به قول حافظ عزیز: وظیفه گربرسد مصرفش گل است ونبیذ. همین را عشق است. هرکسی را سیرتی بنهاده ایم. هرکسی راه زندگی را یک جور طی می کند. لطف این "جزیره گنج"، این بازار نیز درهمین است: "سالاد فرهنگ ها"، یعنی آدم این هم زیستی مسالمت آمیز را می بیند که آدم ها چگونه درمدار پول رفتار می کنند، چگونه به هم می خندند، با ادب یا بی ادب می شوند، خونسرد یا عصبی می شوند، چگونه و چه گاه خشمگین می شوند. دانشگاه علوم اجتماعی!
هرچه هست درسطح است وساختار وزمینه وپی واس واساس کار بر مبنای تجارت است. تاریخ وعمقی درکار نیست. پشت بوته های سبز وگل های رنگارنگ ودرختان نجیب نخل وماگنولیا وآب نماهارا که نگاه کنی تا چشم کار میکند ریگزارهای تفته ربع الخالی است.