گفتم:
پیله ام خواهم درید -
بال خود خواهم گشود -
بوی نا میدهد این خاک کهن!
نفسی حال دلم تازه کنم.
باز گفتم:
بند خود خواهم شکست -
زنجیررا خواهم برید -
پای من افلیج شد،
زیراین بند گران!
خون نو می خواهد این جان شریف
باز گفتم:
زنگاررا خواهم زدود -
ازرخ صندوق این مغزسیاه -
با کلید تازه اندیشه ای -
قفل این زندان سنگی واکنم
زیر خاکسترنشاید حبس این سیل مذاب
شوررفتن
بوی ماندن
صبرلبریز
خشم خاموش
این همه...
پتکی شدوزنجیروبندازهم گسیخت
آه
خون سبزی ازدلم فواره زد
شیره پرورده جان درخت
خاک من محتاج عطری تازه است:
نورسبز دشت اوج
آب پاک ابر مهر
شورسرخ پای راه
ساقه ترد و ظریف جان من
در میان تنگ غربت
تا کی..
سبزیش
بی بن
بسر خواهد رسید؟
1369 (1990)