یادداشت های اداره - 1

January 06, 2005

درسال های ابتدایی دهه شصت (دهه هشتاد میلادی) به عنوان کارشناس دراداره کل خرید خارجی ایران خودرو کار میکردم. جمعآ حدود بیست کارشناس بودیم و اغلب ما دارای مدرک "ام بی ا" ازآمریکا ودراوج جوانی هم زمان با اوج شدت جنگ ایران و عراق. یادداشت زیررا درهمان سال ها نوشته ام وبعد ها ازروی حافظه کمی آن را دستکاری کرده ام. ثبت وقایع روزمره در آن روزهاست. با همه طنزی که درآن به چشم می خورد چیزی جز تصویر نگاری دریکی از بزرگترین شرکت های خصوصی دولتی شده در ایران وکارکنان تحصیلکرده آن درآن سال ها نیست. سال هایی که علیرغم روزهای سیاه جنگ و صبح های زودی که در تاریکی، هم چون خوابگردان، به سر کار می رفتیم، رسوبی را از تجربه وآموزش ویاد خوش دوستانی که با هم کار می کردیم در ذهن من باقی گذاشته است. گرچه تمام نام های اشخاص را به خاطر حفظ حریم خصوصی آن ها، مستعار کرده ام، اما بیگمان هریک از دوستان آن سال ها که این مطلب را بخوانند، شخصیت های داستان را خواهند شناخت که همه آن ها برای من عزیز هستند وقصد جسارتی به هیچکس ندارم. این نوشته را به کامران امامی تقدیم میکنم که از همان سال ها تا کنون همواره یارومددکارمن بوده است:

صحنه اول:
مکان: اتاقی به ابعاد تقریبی 5 متر در 5 متر در طبقه دوم ساختمان سازمان خرید در شرکت ایران خودرو.

زمان: حدود شش و نیم صبح یک روز بسیار سرد زمستانی. هوا کاملآ تاریک است وچراغ ها خاموش هستند. از پنجره بزرگ اتاق هیچ چیز جز تاریکی پیدا نیست. فقط نور کم رنگ چراغ های راهرو که از دیوارهای شیشه ای اتاق به درون می تابد، آن را کمی روشن کرده است. شش میز به فاصله کمی از یکدیگر دور اتاق چیده شده است. یکی در سمت راست در، پس از ورود. یکی روبروی در و پشت به پنجره و چهار تا درچپ وراست ، دو به دو روبروی هم.

سه نفر از کارمندان که حضوردارند پشت میز، سر خودرا روی میز گذاشته اند یا به دیوار پشتی تکیه داده اند ومشغول چرت زدن هستند. کارمند دیگری وارد می شود. درحالیکه ازسرما می لرزد به طرف رادیاتور شوفاژ میرود وبی مقدمه میگوید: امی جون امی جون تخموم یخ زد!

چهل و چند سالی دارد. سیه چرده وبا قامتی متوسط. با لهجه مخلوطی بین یزدی وهندی وانگلیسی. متولد یزد وبزرگ شده هندوستان. صاف وبی ریا وبسیار زودخشم. شوخی های همکاران را تاب نمی آورد وداغ می کند. کلمات رکیک هرگزاززبانش شنیده نمی شود. ازاینکه اودراین صبح زود چنین جمله ای برزبان رانده، همکاران شگفت زده می شوند. نام او لوک است وهمکاران اورا لوک بی باک صدا میزنند.

"امی" مخاطب او در سال های پایانی دهه سی عمر، کسی است که تقریبآ هیچ چیز را جدی نمی گیرد. واز هرامری سوژه ای برای شوخی ولودگی می آفریند.

"امی" سرخوش ازاینکه شوخی های دایمش "لوک" جدی را چنین طناز کرده، به اومیگوید: "لوک" دیشب روی پیشنهاد من فکر کردی؟

- چه پیشنهادی؟

- اینکه برای خودمون بیزنس درست کنیم دیگه.

- چه بیزنسی؟ ماکارونی؟ ("لوک" پیوسته درآرزوی ایجاد یک کارخانه تولید ماکارونی بود. دولت برای تولید این محصول علاوه بر موافقت اصولی، سوبسید هم میداد. ظاهرآ چند تن ازاقوام لوک کارخانه تولید ماکارونی راه انداخته بودند وکاروبارشان بد نبود و"لوک" همواره با تحسین ورسوبی از حسرت ازآن ها یاد می کرد).

- (امی): نه بابا اینکه سگ چاق کنیم وصادرکنیم!

چهره لوک لحظه ای مثل علامت سوال می شود. بعد به طرف "امی" حمله می کند ومشت جانانه ای حواله شکم او می کند که فریاد اودرمی آید.

سپس همگی درچرت فرو می روند.

چند دقیقه بعد کسی وارد اتاق می شود وکلید چراغ را روشن می کند. نور مهتابی فلیورسنت به اتاق می پاشد. همه کارمندان حاضر چشم هایشان را باز می کنند وبا دلخوری به اوسلام میکنندوزیرلب به مردم آزار لعنت می فرستند.

اوکه وارد اتاق شده رییس اداره است که همگی درحضورش اورا آقای صداقت و درغیایش "حجی" صدا میزنند.

درآن اتاق شش نفره او تنها کسی است که از حکومت طرف داری می کند. تنها اوست که ریش دارد وتنها اوست که علامت های ظاهری مسلمانی را بروز می دهد. به همین دلیل هم ملقب به "حجی" (مخفف حجت الاسلام) شده است.

گرچه به خاطر همین افکار دراداره از کم ترین محبوبیت برخوردار است ولی به خاطر صداقتی که درکارهایش است، بسیاری ازهمکاران دردل به اواحترام میگذارند (او درمیان روسای ادارات تنها کسی است که صبح به این زودی وهمراه با کارمندان به اداره می آید).

پس از یک ساعت: ساعت حدود هشت ونیم صبح:

آبدارچی اداره آقای موبدی از اهالی رشت، با هیکل چاق و فربه خود وبا یک سینی بزرگ چای وارد می شود. روی هرمیزی بدون توجه به اینکه کسی حضوردارد یا نه، یک لیوان بزرگ چای می گذارد. چایی که علیرغم کم رنگ بودن ونسبتآ جوشیده بودن، طعم بدی ندارد. کارمندان کشوهای خودرا باز می کنند و هریک کیسه پلاستیک کوچکی را بیرون می آورند که درآن تعدادی حبه قند است وبا
خود از خانه آورده اند.

ادامه دارد..

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد یادداشت های اداره - 1

سلام
اميدوارم خوب و خوش باشيد
تقريبا هر روز وب لاگتون را ميخوانم
مطلب جالبي را شروع كرده ايد آنقدر جالب كه من بي اختيار از همان ابتدا كه تيتر آنرا ديدم با خنده شروع به خواندن كردم. البته شايد شروع با خنده از همان ابتدا از آنجا باشد كه حدود مطلب را در ذهن دارم البتهنه از قول شما, از قول يكي از شخصيتهاي داستانتان. حتما با نوشته و طنز پردازي زيباي شما جالب تر هم خواهد بود
شديدا منتظر ادامه آن هستم

طرفدار پروپا قرصتون
هوتن

Hootan E. | January 7, 2005 03:56 AM












اطلاعات ضبط؟