پس از یک ساعت: ساعت حدود هشت ونیم صبح:
آبدارچی اداره آقای موبدی از اهالی رشت، با هیکل چاق و فربه خود وبا یک سینی بزرگ چای وارد می شود. روی هرمیزی بدون توجه به اینکه کسی حضوردارد یا نه، یک لیوان بزرگ چای می گذارد. چایی که علیرغم کم رنگ بودن ونسبتآ جوشیده بودن، طعم بدی ندارد. کارمندان کشوهای خودرا باز می کنند و هریک کیسه پلاستیکی کوچکی را بیرون می آورند که درآن تعدادی حبه قند است وبا خود از خانه آورده اند.
"امی": چطوری آقای موبدی؟
"موبدی" با لهجه رشتی: ای بابا زنم مریضه ، بچم مریضه، یادش به خیر زمان آقای خیامی یه دفعه خونه ما تو پیکانشهر آتیش گرفت، بعداز خاموش کردن آتیش ، خیامی خودش با پای خودش آمد خانه ما بازدید. هشت هزارتومان آن روز! بابت خسارت برای ما نوشت گرفتیم. خودا شاهده راست میگم. من آدم کم دروغیم! (این جمله آخری تکیه کلامش بود ولقب او بین همه: "کم دروغ" بود.
"حجی" ازاتاق بیرون می رود.
میز کنار درورودی، روبروی پنجره، متعلق به "پدر" است. یک میز چوبی با پایه های فلزی. روکش میز دراثر سال ها استفاده، جا ی جای ساییده شده ومیزرا کهنه ترازآن چه هست جلوه میدهد. آفتاب کم رمق زمستانی کم کم ازپنجره روبرو تابیده است.
"پدر" سال های جوانی را پشت همین میز پشت سرگذاشته واکنون پنجاه وپنج شش سالی دارد. قد بلند، موهایی که دروسط وبالای سر خالی شده وکناره های آن را گرچه رنگ کرده ولی به دلیل کهنکی رنگ، ته موهای سفید و سبیل سیاه وسفیدش نشانگر سن واقعی اوست. دست وپای دراز، دندان های درشت، وصورت بزرگ ازدیگر نشانه های اوست. یک دست کت وشلوار برک که اتوی خوبی ندارد - کت برنگ خاکستری وشلوار به رنگ سرمه ای وشل وول وخاک گرفته - ویک پیراهن چهارخانه ریز سبزبه تن دارد. یک جفت کفش بیقواره وزمخت ساخت "کفش ملی" نیز به پادارد که نمره پایش را بیش از 44 نشان می دهد.
درحالیکه با یک دستمال سفید بزرگ صورتش را که تازه شسته است، خشگ میکند، با دست دیگرش گوشی تلفن را گرفته ومنتظراست. بعد دستمال را با همان دست راستش تا کرده ودرجیب کتش می تپاند..
"پدر": سلام. چه خبر؟ چطوری پدر؟ هی بد نیستیم، راستی شنیدی طرفم گندش دراومد؟ بابا طرف دیگه..اه ه ه ه...همون دیگه...."قدس سره"!.. آره بگذریم.. راستی ماشینو گذاشتم پیش اوس محمود، یه جفت کمک عقب می خوام، شصت ویکه دیگه...خوب؟ خبرشو بهم بده، داغی ندارم، پیش اوس محموده بابا! باشه خدافظ!
گوشی را محکم روی تلفن می کوبد.
- د بخشکی شانس، این یارو "گالری وحشت" هم عجب آدم ناخن خشکیه ها!..پدر ...خیرش به هیشکی نمیرسه.
مخاطبش نفرروبرویی است. "پدر" مسن ترین فرد درمیان شش هم اتاق خوداست. همگی به جز "حجی" اورا "پدر" خطاب می کنند واو نیز همه را
"پدر" خطاب میکند.
"پدر" کارخانه لقب سازی است! به همه لقب می دهد: "گالری وحشت" رییس خدمات بعد ازفروش است که احتمالآ به علت یک ناراحتی استخوانی یا عضلانی با قدبلندش مثل آدم آهنی راه میرود. رییس اداره بغلی که چشم های درشتی دارد ، لقب "عزیز ایری گز" (عزیز چشم درشت) دارد. رییس سازمان که موقع حرف زدن لب هایش را غنچه می کند وسبیل هایش سیخ سیخ بیرون میزند ملقب به "ننه چغندر" است!
در تمام این مدت "اصغرآقا" کارمند یکی از میز های دست راست گوشی تلفن را نزدیک دهانش گرفته وپچ پچ میکند. علیرغم فاصله نزدیک میان میز ها، هیچکس نمی فهمد او چه می گوید. فقط گاهی جمله ای شبیه "آخ سو کادسکا" و یا "لیتل روم فور نگوشیشین" شنیده میشود. روزی سه ساعت با تلفن حرف می زند واعصاب "حجی" را خط خطی می کند.
تلفن روی میز "پدر" زنگ می زند. گوشی را بر می دارد:
- ا سلام چطوری پدر؟ خوبم مرسی. شکر بد نیستم. وضع آمالگام چطوره؟ نه من هنوز نگرفتم. بیست ونهم امتحان دارم. میخوام مطب بزنم. آره. دعا کن. راستی چهار بطر ازاون جوجه ها برای من بذار کنار! آره چهار بطر. چی ولیومش شکسته بود؟ خدا شاهده نوی نو بود. اون رادیو رو مفت بهت دادم. من اصلآ استفاده نکرده بودم. نمیدونم شاید. منکه جون تو اصلآ دستش نزدم. قربونت خدافظ.
"امی" یک کلیپس را برمیدارد وبه طرف پدر پرتاب می کند.
"پدر": نکن پدر!
"امی" باز هم دوسه کلیپس دیگر برمی دارد وبه طرف پدر پرتاب می کند ومی گوید: "خمسه خمسه" (1)
"پدر" پانچ بزرگ آهنی را که وزن آن از سه کیلو بیشتر است، برمی دارد وبه سوی "امی" پرتاب میکند. "امی" جا خالی می دهد، پانچ به پنجره می خورد و شیشه آن با صدای مهیبی می شکند.
چند دقیقه بعد از بلندگو اعلام می کنند: برادران! پیکر یکی از شهدای گرانقدر ایران خودرو، بسیجی شهید "احمد"؛ هم اکنون از سالن صندلی سازی تشییع می شود. درصفوف فشرده ودشمن شکن حضور به هم رسانید و مشت محکمی به دهان استکبار جهانی بکوبید.
کسی توجه نمی کند و همه خودرا مشغول نشان می دهند.
یک نفر از حراست وارد می شود واصرار می کند: برادران بفرمایید سالن صندلی سازی همین بغل است!
همه با اکراه بلند می شوند و به سالن صندلی سازی می روند.
صحنه: سالن صندلی سازی. همه دست از کار کشیده اند ودور تابوتی که با پرچم سه رنگ ایران پوشیده شده است، جمع شده اند. تابوت را سردست برمی دارند. چهل پنجاه نفری هستند. همگی به دنبال تابوت راه می افتند. یکی با صدای سوزناک نوحه می خواند و همه سینه می زنند: "ببین حال پریشانم - احمد جانم - احمد جانم"
صحنه بعدی: ساعت 13:40 اتاق کارت ساعت. هنوز نزدیک نیم ساعت از وقت اداری باقی مانده ولی سی چهل نفری پشت کارت ساعت صف بسته ولحظه شماری می کنند تا عقربه های ساعت به دو بعداز ظهر برسد وکارت خودرا پانچ کنند.
(1): "خمسه خمسه" نام نوعی توپ بود که درجنگ عراق علیه ایران استفاده می شد و ظاهرآ پنج توپ را با هم شلیک می کرد.