بعضی وقت ها با دیدن اوضاع و احوال روزگار فکری به سرت میزند وبه خودت می گویی: کجای کاری رفیق؟
به جبرواختیار می اندیشیدم. امروز بیش از گذشته باوردارم که انسان اسیروزندانی دنیای ساخته ذهن و اندیشه خود است. این جبر!
من نمی توانم بامعیارها - با عینک آدم های دیگر دنیارانگاه کنم ودرباره اش قضاوت کنم. پس من اسیروزندانی دنیای خود هستم. این جبر!
پس چه باید کرد؟ دنیای خودرا گسترش دهم، قفس خودرا بزرگتر کنم. تا آنجا که می توانم این قفس را گسترش دهم. فکراینکه گسترده ترین پهنه این قفس درمقابل بیکران هستی کاهی بیش نیست را ازسر بیرون کنم. اندیشه ام را تادورترین کرانه های ممکن بگسترانم ودنیای خودرا بزرگ کنم. این اختیار!
فرق آدم ها دراین جاست. درست درهمین جا. بعضی ها قفس شان را گسترده اند تا افق های بی نهایت دور:
"آن نفسی که باخودی یار کناره می کند
آن نفسی که بی خودی یارچه کارآیدت؟
آن نفسی که باخودی خودتوشکارپشه ای
آن نفسی که بی خودی پیل شکارآیدت"
سر برخشت دارند وبرتارک نه اختر پای.
و ازجوی جسته اند:
"به لب جوی چه گردی؟ بجه ازجوی چومردی
بجه از جوی ومرا جو که من ازجوی بجستم"
وبعضی دیگردرسوراخ موش خودزندگی می کنند ودرلابیرنت های آن می خزند تاروزگارشان سرآید.
هندیان چه کوله بار بزرگی ازتاریخ بردوش دارند
سرخپوستان جه بزرگ مردمانی بوده اند
مانویان به مهروصلح می اندیشیده اند
چینیان چه تمدن سترگی دارند
وخودرا گم می کنی (آن نفسی که بی خودی....)
وپوست می اندازی
وچشم هایت را می شویی
ودیوارهای قفس خودرا ویران میکنی
تا دیوارهای دورتر نمایان شود
تا برای شکستن آن ها:
بروی
آن وقت خواهی دید که هیچ "خاتمی" (ختم کننده ای) وجود ندارد:
"عقل گوید شش جهت هست وبیش نیست راه
عشق گوید راه هست ورفته ام من بارها"
(شعرها از جلال الدین مولوی)