پرهای بهارش سبز
تابستانش آبی
خزانش زرد وسرخ
زمستانش سپید
جادوی رنگ ها درپرهای او
بانگ او
هرپگاه می خواند مرا
دوش چه کردی؟ برخیز! (1)
تاج او خونین ومالین
می کند پرهای آن دیگر خروس
بادوصد کین
نمیداند چرا؟
نمیداند که آن همسایه هم
همچون او بازیچه است
مرگ هریک
سکه ای درکف ارباب دیگرافکند
باهیاهو باشتاب
ازپگاه بانگ برخیزاننده اش
تا غروب آرمیدن
درسفره اش!
درعروسی یا عزا
آن چه ازاو می ماند به جای
برق پرهای رنگارنگ اوست
تادمی دیگر
این یادهم
دردل شب گم شود
(1) = عمر خیام نیشابوری:
"هنگا م سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
یعنی که نمودند درآیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری"