این صدایی، یا فریادی بود که سال ها از دهان پیرمردی برمیامد که سالها درگرمای تابستان در کوچه ما می گشت وکوچه های اطراف. همراه با الاغی که دردوطرف پالان آن زبان بسته ، محفظه هایی بود که یخ درآنها میگذاشت. قالب های مکعب مستطیل یخ ، به طول حدود نیم متروعرض سی یا چهل سانتی متر. یخ را کیلویی می فروخت. با آن ترازوهایی که عکس اش را در دست مجسمه فرشته عدالت جلوی کاخ داد گستری دیده بودیم.
با تیشه ای یخ هارا می شکست ودریک کفه ترازو می گذاشت ودرکفه دیگر سنگ هایی که قرار بود معادل یک کیلو، سه کیلو وپنج کیلوباشد.
من همیشه فکر میکردم آیا سرمای این یخ ها از پالان به پهلوی حیوان زبان بسته سرایت نمی کند؟ واو چگونه این سرمارا تحمل می کند؟