مختار" گورکنی است که ساعت چهارکه به خانه می رود سی دی موزیک گوش می کند (درپایتخت جمهوری اسلامی ایران). ودختر شانزده ساله اش ، وقتی آدم مشهوری می میرد، ازاو می پرسد: بابا فلان کس را تو خاک کردی؟
دیروز که مصاحبه با مختار گورکن را در روزنامه همشهری خواندم ، چنان مرا تحت تاثیر قرار داد که می خواستم شرحی بر آن بنویسم. بعد دیدم نوشته من به شکوه حرف های مختار آسیب می زند. این بود که آن مصاحبه را بدون شرح در وبلاگ نق نقو نقل کردم.
این شورزندگی است که از حرف های مختار گورکن می تراود. مثل یک داستان سوریال ، مثل تابلو های سالوادور دالی!
درسال 1358 وقتی ازآمریکا به تهران برگشتم، دوست دیرینم احمد - که یادش به خیر - مرا برای کار به شرکت قزل حصار معرفی کرد و به عنوان مدیر عامل به آن جا رفتم. شرکتی که توسط "حبیب القانیان" و "محمد تقی مس فروش" درزندان قزل حصار تشکیل شده بود وبعد از انقلاب مصادره شده بود. کارگرانش همه زندانیانی بودند که صبح ها تحت الحفظ به سر کار می آمدند و عصر ها به همان ترتیب به بند هایشان باز می گشتند. سر کارگران و مدیران قسمت ها هم اغلب از زندانیان قبلی بودند که آزاد شده بودند.
کارگاه های مختلفی داشت: فلز کاری، آبکاری، صنایع آلومینیوم، تولید کفش، فرشبافی، نجاری، تولید پلاک نمره اتومبیل و ...
برای منِِِِ صفر کیلومتر دانشگاهی بزرگ و سخت بود. داستان آن را باید جداگانه بنویسم. اینجا - در همسانی با مختار - یادی از آبدار چی و مستخدم دفترم می کنم. جوانی لاغر وترکه ای درسال های بیست عمر خود. زندانی بود. نام او وجرمش را فراموش کرده ام. هر صبح از محوطه باز پشت دفتر دسته ای از گل های وحشی خودرو را می چید (زندان قزل حصار در جنوب کرج وبیرون از شهر قرار دارد) ودر یک لیوان آب روی میز من میگذاشت.
آیا مختارگورکن و جوانک آبدارچی دفتر من درزندان قزل حصار ، ستاریو هایی زنده برای فیام های عباس کیارستمی نیستند؟