بهشت‌زهرا

February 16, 2005

«همشهري» در گزارشي، با چند گوركن به گفت‌وگو نشسته است:
۹۷، ۹۸، ۹۹، ۱۰۰ ... عدد نشانه است. نشانه براي آدم‌هايي كه تبديل به تخته سنگ شده‌اند. قطعات هر چقدر به زمان ما نزديك‌تر باشند، پذيراي ميهمانان بيشتري هستند و البته هر چقدر دورتر، زير غبار زمان مدفون‌تر. اينجا بهشت زهراست.
براي ديدن گوركن‌ها بايد راهي قطعه‌هاي جديد شد. تا رسيدن به قطعه جديد بايد از چندين خيابان گذشت. اما خبري از آرامش بي‌نظير گورستان در اينجا نيست، نه سكوتي است و نه مرگي. زندگي بر مرگ بيشتر مي‌چربد، انگار. پليس‌هاي راهنمايي و رانندگي، ترافيك سنگين، اغذيه فروشي‌ها، پلاكاردها و بروشورهاي تبليغاتي خاصيت مرگ را كمرنگ‌تر كرده است. به قطعه‌اي مي‌رسيم كه صدها گور آماده را مثل لانه‌هاي زنبور در خود جاي داده است تا هر روز مسافران ديار باقي را در آغوش بگيرد. مراسم تدفين با ناله‌ها و فريادهاي زنان انجام مي‌شود. گوركن‌ها هم به كار خود مشغول هستند. به سرعت مرده‌ها را به خاك مي‌سپارند و در گوشه‌اي سيگار روشن مي‌كنند. فضا سنگين است. البته باز هم حس مرگ كمتر درك مي‌شود.
مسئول قطعه با كارتي روي سينه مشغول انجام وظيفه است. به سراغ گوركن مسني مي‌رويم. با لهجه تركي مي‌گويد، حوصله حرف زدن ندارم، اما مسئول قطعه، مختار را به ما معرفي مي‌كند؛ مردي 40 ساله با بلوز و شلوار خاكي رنگ و چكمه‌هاي پلاستيكي. پاي چپش روي قسمت چپ بيل است در حالي كه چانه و دست راستش روي قسمت بالايي بيل است يك پك به سيگار مي‌زند و در حالي كه اطراف را مي‌پايد تا مرده‌اي روي زمين نماند، مي‌گويد: اسمم مختار است، بيست سال است كه در اين كارم. البته ده سالش مرده‌شور بودم و ده سال هم گوركني كرده‌ام. از ملاير آمده‌ام، سربازي مرا به اين كار كشاند. بعد از سربازي، خودم سراغ اين كار آمدم و الان هم حدود چهل سال سن دارم.
بيست سال پرسه در ميان مرده‌ها؛ انتظار مي‌رود آدمي ‌خسته و دل‌مرده و اندوهگين مخاطب‌مان باشد، اما عكس اين قضيه ثابت مي‌شود و با تضاد جالبي روبه‌رو مي‌شويم؛ اجازه مي‌خواهد براي دفن مرده‌اي كه از تبعه افغان است، چند لحظه گفت‌وگو را ترك كند. افغان‌ها در سكوتي پيوسته بالاي سر عزيز از دست رفته‌شان نشسته‌اند. بدون اينكه كلامي ‌حرف بزنند. مي‌خواهند خودشان مرده را دفن كنند، اما خاك ريختن روي مرده و گذاشتن تخته سنگ در تخصص مختار است. با مهارت و فرزي خاصي اين كار را انجام مي‌دهد بعد هم مي‌گويد خدا رحمتش كند. اين كلمه هم انگار جزيي از كارش است.
برمي‌گردد، همراه با گوركن مسني. مرد با سر و روي خاكي يك لحظه بيل را درون خاكي فرو مي‌برد كه زير آن مرده‌اي آرميده است. يك نفر با حالت ترس مي‌گويد چه كار مي‌كني؟ مرده آن زير است. مي‌گويد: مرض دارم! اين كار را از روي بي‌حوصلگي مي‌كند انگار، بعد مي‌گويد: حاضرم الان درون يكي از اين قبرها بروم و شما روي من خاك بريزيد تا از اين زندگي راحت شوم. شش تا بچه دارم كه حتي به مردن من راضي‌اند. پس زنده بودنم با اين وضع چه معني دارد؟
مختار مي‌گويد: هر كدام از همكارانم كه از اين شغل و سختي‌هايش گلايه و شكايت كنند فقط براي خودنمايي است. هر شغلي سختي‌هاي خودش را دارد. من مي‌دانم مردم يا حتي خود شما فكر مي‌كنيد شغل ما متفاوت از شغل‌هاي ديگر است يا حتي خود ما آدم‌هاي متفاوتي هستيم، اما كسي كه اهل كار باشد، بايد بتواند از عهده هر كاري بربيايد و با سختي‌هايش هم بسازد. فرض كنيد راننده تاكسي هر روز غر بزند چرا من هر دقيقه بايد ترمز كنم و مسافر پياده و سوار كنم. كسي هم كه اهل كار نباشد، اگر به او بگويند صبح تا شب در يك مكان بنشين و فقط پول بشمار باز هم يك چيزي براي غر زدن پيدا مي‌كند!
اصرار داريم كه به او بقبولانيم كه صداي عزاداري و گريه و ناله‌ها و حتي رنگ‌هاي سياه عزاداران، تأثير منفي در روحيه او دارد، اما او كاملا اين قضيه را رد مي‌كند. مرد مسني با چهره آفتاب‌سوخته كه خود را مداح معرفي مي‌كند نظري مخالف مختار دارد: اينجا صبح تا شب عزاداري است، گريه و زاري است. يك نفر اينجا پيدا نمي‌شود كه حتي لبخندي بزند. غير آن سردي هوا، گرمي ‌هوا، حقوق كم و .... اعصابمان را داغان مي‌كند، روحيه‌مان خراب مي‌شود، پير و فرتوت مي‌شويم.
از مداح براي مداحي دعوت مي‌شود و حرف‌هايش نيمه كاره مي‌ماند. مختار مي‌گويد: همه مسائل دست به دست هم مي‌دهند تا فرد روحيه‌اي ضعيف يا قوي داشته باشد. منتهي چون شغل ما اين است، تمام همكاران و مردم اصرار دارند همه مشكلات را به نوع كار نسبت دهند در حالي كه من خودم اصلا اين مسئله را قبول ندارم.
يك نفر ابزارش قلم است و يك نفر تصوير و يك نفر هم بيل؛ اين را مختار كاملا پذيرفته است. بيل را به دست مي‌گيرد تا برود زمين را بكند و انساني ديگر را به اعماق ابديت بسپارد.
مي‌گويد: ما هم آدميزاد هستيم از جنس پوست و استخوان ما تا ساعت چهار بعدازظهر با مرده‌ها سر و كار داريم. بعد از آن زندگي‌مان كاملا مثل بقيه است. من عاشق موسيقي هستم و بلافاصله كه به خانه مي‌روم CD را در ضبط مي‌گذارم و كلي هم لذت مي‌برم.
اما باز نوحه‌خوان از راه مي‌رسد و در رد حرف‌هاي مختار مي‌گويد: وقتي روزانه با اين همه مرده سر و كار داريم مسلم است كه بيشتر از بقيه مردم به فكر مرگ فرو رويم. شما ممكن است در سال يكي، دو بار به مرگ فكر كنيد ولي ما روزي نيست كه بدون فكر مرگ به خواب نرويم و همين ما را عصبي مي‌كند.
مختار مي‌گويد: «مردن، پايه كار من است» اين را با اعتماد به نفس و غرور و البته كاملا با خونسردي مي‌گويد، «ولي اگر اين كار نبود، دوست داشتم شغل آزادي داشتم و روي پاي خودم مي‌ايستادم».
فرياد «لااله‌الاالله» فضا را پر مي‌كند. فريادها از ميان جمعيت مي‌گذرند و بعد درون گوش‌ها لانه مي‌كنند. با اين فضا بوي كافور و گرد و خاك و حلواها و خوراكي‌هايي كه طعم مرگ مي‌دهند را هم اضافه كنيد.
مي‌گويد: هر چيزي با تداوم در زندگي روزمره بالاخره عادي مي‌شود. گريه و زاري هم براي من عادي شده ضمن اينكه خاك، بالاخره آدم‌ها را سرد مي‌كند. اما زماني كه مرده‌شور بودم، يك روز پسر ده ساله‌اي را به غسالخانه آورده بودند كه پنج تكه شده بود و با دست‌هاي خودم، اندامش را كنار هم گذاشتم. الان 15 ـ 10 سال از آن ماجرا مي‌گذرد. پدر و مادر آن پسر وقتي به اين جا مي‌آيند ديگر اشكي هم نمي‌ريزند اما من هر زمان كه ياد آن تصاوير مي‌افتم، منقلب مي‌شوم.
گوركن، از دختر شانزده ساله‌اش مي‌گويد: وقتي شخصيت معروفي مي‌ميرد، دخترم مي‌پرسد بابا فلاني را تو خاك كردي؟ مهندس بازرگان و دكتر چمران را من شسته‌ام و زماني كه جبهه بودم، شهدا را غسل مي‌دادم.
مي‌گويد: به هيچ عنوان از مرده نمي‌ترسم. مي‌توانم تا يك هفته كنار مرده‌اي باشم. مي‌توانم درون اين قبرها بخوابم. من مرده‌اي را به خاك سپرده‌ام كه ديدنش براي خيلي‌ها تهوع‌آور است... كساني كه تمام بدنشان سوخته بود، كساني كه بدنشان كرم زده بود، فقط از مار مي‌ترسم!
گوركن سراغ مرده‌اي مي‌رود كه جواني به قول معروف ناكام بوده است. انعامي ‌در حدود پنج هزار تومان دريافت مي‌كند. مي‌گويد: از حقوقم هم راضي هستم. بعضي‌ها انعام مي‌دهند، بعضي‌ها هم نمي‌دهند.
مي‌گويد: در نزديكي شاه‌عبدالعظيم خانه‌اي دارم كه مال خودمان است و تنها آرزويم اين است كه دخترم خوشبخت شود. در اين اجتماع، واقعا نگران دخترم هستم. مختار كه از تحصيلات سيكل برخوردار است وقتي به كودكي‌اش برمي‌گردد، مي‌گويد: آرزو داشتم معلم مي‌شدم. همين الان وقتي معلم‌ها را مي‌بينم احترام خاصي برايشان قايل هستم اما بالاخره سر از اين كار در آوردم.
خاطره جالبي تعريف مي‌كند و مي‌گويد: يك بار وقتي كه داشتم مرده‌اي را مي‌شستم، ديدم سرش مثل مهتابي روشن است. بقيه دوستان را صدا كردم تا بيايند اين صحنه را ببينند. نمي‌دانم انگار يك مسلمان واقعي بود.
وقتي از او جدا مي‌شوم، هنوز ذهنم درگير اوست. به او فكر مي‌كنم كه نمي‌دانست دست كم براي ساعتي مشغول كار معلمي‌ بوده است؛ مشغول تدريس درس تقويت روحيه و ايمان.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد بهشت‌زهرا












اطلاعات ضبط؟