همه جا دارند برج می سازند. سر اینکه تعداد طبقات برج شیخ الخالد از تعداد طبقات برج شیخ الماجد بیشتر باشد، حالا یکی دو طبقه هم که شده، کار به لج ولجبازی کشیده شده است. جای خار شتر و گون روی رمل های روان بی پایان
" ربع الخالی" برج های شیشه ای رنگارنگ یکی پس از دیگری سبز می شود.
حرارت آفتاب سه بعد از ظهر کلافه می کند. 43 تا 45 درجه سانتی گراد. اتوموبیل تیره رنگ مدل بالای اروپایی در مسیر هرروزی خود از جاده منحرف می شود تا ازراهی که روی رمل های کوبیده شده ایجاد شده میان بر بزند و به پارکینگ برود. اما حصاری که برای ساختن یک برج جدید هم امروز کشیده اند، حصاری که خرج آن به تنهایی برابر با ده تا از حلبی آباد های آن طرف خیابان است، راه را منحرف کرده است. اتوموبیل ناگهان توی رمل گیر می کند ، مثل خر توی گل. صحنه آشنای رمل های روان دوبی.
راننده فحش و لعنت را نثار زمین وزمان می کند. اصلآ حالش را ندارد اتو موبیل خنک و صندلی نرم وراحت را ترک کند و به جهنم داغ و گردآلود بیرون وارد شود. درفاصله ی بیست - سی متری چند کارگر سیاه سوخته ی هندی مشغول نصب حصار هستند. راننده شیشه را پایین می کشد، بوق می زند و به آن ها علامت می دهد. مثل اینکه هفتاد سال است نوکر بی جیره و مواجب پدرش هستند. کارگرها می ایند. سه نفر ازآن ها، مثل اینکه این کاررا وظیفه ی خود می دانند. ماشین را هل می دهند واز توی رمل در می آورند.راننده شیشه را بالا می کشد وزیر لب می گوید: عجب هوایی!