در دوبی، در اتاق کوچکی با مبلمان اداری شیک و بسیار خنک از باد کولرهای گازی دونفر ایرانی میان سال با یک مرد جوان هندی گفت و گو می کنند و قوطی های کوکاکولای سرد خودرا جرعه جرعه می نوشند. ایرانی جوان تر که ریش هایش جو گندمی است می گوید:
-"OK, what about us? what discount you can give us?"
مرد هندی:
- "But sir, we already gave you our best discount. The prices are net.
- "No- that was for company, you must give discount to us, to complete business"
- Ok sir, I have to talk to our boss. May be we can give you a further 1% special personal discount"
مرد مسن تر که قد کوتاه واندام چاقی دارد، یک کت مشکی برتن ویک جفت کفش اسپرت آدیداس کاملآ نو به پا دارد. مو های سر وریش او کاملآ سفید است ولی ابروهای پرپشت کاملآ سیاهی دارد که چشم های براق اورا سایبان است ودر مجموع او را در حالتی بس موذی جلوه می دهد.
از حرفهای هندی جوان چیز زیادی دستگیرش نمی شود. ولی از شنیدن کلمه "وان پرسنت" بی اختیار دست چاقش به سمت ماشین حساب کوچک جیب بغل کتش می رود. ولی ناگهان دست خودرا پس می کشد ودر ذهنش شروع به ضرب و تقسیم می کند.