عجب سر شوریده ای دارد مولانا جلال الدین! درچه دنیای شگرفی سیر می کند این ابرمرد! بخوانید و خود قضاوت کنید:
ساقیا آب درانداز مرا - تا گردن!
زان که اندیشه چو زنبور بود من عورم
گر بهوش است خرد رو جگرش را خون کن
ورنه پاره است دلم، پاره کن ازساطورم
چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعه
برسرٍ چرخ جَهَد جان که نه جسمم نورم
هله خاموش که سرمست خموش اولی تر
من فغان را چکنم؟ نی زلبش مهجورم