آسمان

April 17, 2005

هوای نیمه تاریک اتاق دم کرده بود
پنجره را باز کردم وپرده های حصیری را بالا کشیدم
تاگستره ی افق زندگی را
ازمیان قاب پنجره تماشا کنم
دیوارزشتی ازآجرهای چرک وکهنه
فقط چند متری آن طرف تر
چه افق کوتاهی! آخراین هم شد افق؟
مادرم که آن طرف تر، ته اتاق
سرش ظاهرآ به اتوزدن لباس ها گرم بود، گفت:
اگر برگهای دلفریب آن پیچک چسب نبود، حق با توبود
خوب شد که این پیچک را کاشتیم
ولی مادر - تو هم که دلت را به این پیچک خوش کرده ای
لای برگ هایش همه اش مارمولک ها می جنبند!
-اگرمارمولک ها نبودند، پشه ها دمارازروزگارمان درمی آوردند
انگارازقبل می دانست چه می خواهم بگویم
حتی گاهی منتظر حرف من هم نمی شد، حرف ناگفته را جواب می داد
داشتم می اندیشیدم:
اگر این پنجره رو به باغی باز می شد،
اگردرطبقه ی بیست و هشتم یک آسمان خراش بود...
اگر رو به کوه های برف گرفته ی شمال بود...
اگر دریا درافق بود...
اگر...

رقص برگ ها با موسیقی باد
بوی خوش برگ های انجیر
چراغ های ماشین ها درهیاهوی گنگ زندگی

مادرم گفت:
هرچه هست مال خودمان است، خودمان ساخته ایم
بچه هارا ببین لب حوض کاشی با فواره ی باز
درخت آلبالو، شمعدانیها
اگر...

اوراست می گفت
پیچک چسبی که پدرم نهال آن را کاشت حالا همه ی دیوار روبرورا پر کرده بود
(پدرم میگفت: باغ ما عمودیست!)
شمعدانی های پدربزرگم
درخت آلبالو
حتی حوض فسقلی وسط حیاطِ نمکدانی
وفواره ی آن

اما
من هنوز دلم می خواست وقتی پنجره را باز می کنم
از میان قاب پنجره یک راست به وسعت آسمان بپرم
می شود - پنجره ی کوچک ما به کهکشان باز شود
آسمان که جای خود دارد!

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد آسمان












اطلاعات ضبط؟