با تشکر از حسین عزیز که این سروده ی زیبایش را فرستاده ، آن را این جا نقل می کنم:
ازدست رفته ام، افتاده ام زپا
واداده ام دگر، بی حال، بی هوا
شوری، حرارتی، عشقی، مرارتی؟
رنجی، حکایتی، بی نا و بی نوا
بیگانه تر زپیش، با خلق روزگار
با آشنا غریب، با غربت آشنا
پاگیر چون وچند، دربند مال و قال
ازراه دل سوا، از طبع جان جدا
ویرانه آشیان، در بند جورو جهل
دررنج بی کران، یاران مبتلا
انباشتم به دل، ناگفته صد حدیث
خاموش درگلو، فریاد بی صدا
سالی گذشت و باز، حیرانی حیات
گم کرده راه دوست، بی یار آشنا
زان پیش سررود پیمانه ام، ز مهر
ای دوست راه ده، پیرانه سر مرا
"حسین مشاطان"
حسین جان تو که به این قشنگی "نق" می زنی، چرا "انباشتی به دل، نا گفته صد حدیث" ؟ بریز بیرون رفیق. ضمنآ به قول هم شهری های اونوری: "تٍیک ایت ایزی بالام جان، صذ سال اولش سخته" بازهم ضمنآ شعرت مرا به یاد کلیم کاشانی انداخت:
"بد نامی حیات دوروزی بیش نبود کلیم
آن هم با تو گویم که چه سان گذشت:
یک روزصرف بستن دل شد به این وآن
روز دگر به کندن دل زین وآن گذشت"
وبالاخره به قول فریدون مشیری:
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
"نق نقو"