یادت میاد شبا زیر نور تیر چراغ برق
درس می خوندیم؟
وقتی می خواستیم بریم خونه سگای ولگرد دنبالمون میکردن؟
سیگارهای دان هیل منتول عموتو
که از مکه آورده بود کش می رفتیم می کشیدیم؟
تو پارک ساعی برای کنکور درس می خوندیم؟
با بچه های کلاس کنکور هدف به "کلبه شانس" و بلوار الیزابت میرفتیم؟
ضیا و شاهرخ و جهانگیر کشکولی
یادت میاد اونروز که
دم غروب با حسین شاهوردی
نون بربری و پنیر خریدیم وسوار تاکسی شدیم
تا بریم خونه ی شما بخوریم؟
از بس گرسنه بودیم
حسین به راننده ی تاکسی که پشت چراغ قرمز بود گفت:
آقا رد کن جریمه شو می دیم!
چقدر خندیدیم!
انگار همین دبروز بود!
یادش به خیر
تولدت مبارک
چند ساله شدیم؟