قافله عمر (1)

April 21, 2005

شهرفرنگی هم درآن سال ها هنوز بود:
شهر شهرفرنگه، از همه رنگه، بیا تماشاکن….
چند قران می دادیم و از یکی از سه سوراخ شهر فرنگ به داخل آن نگاه می کردیم. جعبه ای حلبی بود که روی چهارپایه ای چرخدار مهار شده بود که شهر فرنگی آن را مثل یک گاری یا ترولی روی زمین می کشید. سه سوراخ داشت ودرهر سوراخ لنزی تعبیه شده بود. چند اسلاید رنگی از منظره ها و وقایع اروپا نشان می داد ومارا مسحور می کرد.

شهرفرنگی هم درآن سال ها هنوز بود:
شهر شهرفرنگه، از همه رنگه، بیا تماشاکن….
چند قران می دادیم و از یکی از سه سوراخ شهر فرنگ به داخل آن نگاه می کردیم. جعبه ای حلبی بود که روی چهرپایه ای چرخدار مهار شده بود که شهر فرنگی آن را مثل یک گاری یا ترولی روی زمین می کشید. سه سوراخ داشت ودرهر سوراخ لنزی تعبیه شده بود. چند اسلاید رنگی از منطره ها و وقایع اروپا نشان می داد ومارا مسحور می کرد.
الان که آن را بیاد می آورم، به نظر می رسد که مال عصر ناصرالدین شاه باشد! ولی دارم از سال های 42 تا 46 می گویم: در انتهای آن کوچه ی بن بست – کوچه ی پشت مسجد – در ابتدای خیابان بلورسازی که درانتهای شمالی آن بیمارستان متروکه ی نجم آبادی قرارداشت که روزگاری توسط "نجم السلطنه" مادر دکترمصدق ساخته شده بود. خیابان باریکی که شاید طول آن از دو کیلومتر بیشتر نبود. ولی به نظر ما بس طولانی می آمد.

درابتدای آن مسجد مشیرالسلطنه بود که ساعت معروف آن، آن روزها خوب کار میکرد و صدای زنگ گوشنواز آن هرساعت از خانه ی ما شنیده می شد. روبروی مسجد دبستان رازی بود که بعد ها دبیرستان دخترانه ی عبرت شد (امروز نمیدانم چیست). ساختمان درزمان رضاشاه و مخصوص مدرسه ساخته شده بودبا کلاس هایی بسیار وسیع وروشن و سکویی درقسمت جلوی کلاس ها که تخته ی سیاه (درواقع سبز) ومیز وصندلی معلم روی آن سکو وحدود 25 سانتی متر بالاتر از بقیه ی سطح کلاس بود. حیاط بزرگی هم داشت.

من کلاس ششم دبستان را درآن جا خواندم. نام معلم ورزش ما آقای صداقت دوست بودکه صبح هرروز پس از مراسم سرود وقرآن چند دقیقه ای مارا در همان صف وادار به ورزش صبحگاهی می کرد واین ورزش صبحگاهی درسوز وسرمای زمستان بسیار عذاب آور بود. معلم بیشتر درس های ما هم خانم زری مسعودی بود. دخترجوانی که خیلی از بچه ها اورا شبه عاشقانه دوست داشتند. یک معلم سرود هم داشتیم که اسمش را یادم رفته است. با ویلنش سر کلاس می آمد و او می نواخت و ما می خواندیم! یکی از سرودها اسمش سرود آزادی بود:

آزادی ای فروغ جان
روشن از توشد همه جهان
آزادی ای که شادمان
نام تو کند دل و جان
اول معلم ما وبه دنبال او همه ی بچه ها مصرع دوم این بیت را نام تو کَنَد … می خواندند، ولی یک روز معلم ما آن را به "کُنَد" تغییر داد (تلفظ مسلمآ صحیح آن). وقتی بچه ها اعتراض کردند با لحنی که معلوم بود خودش هم موافق نیست گفت: "می گویند کُنَد درست است"

"عصمت خون جیگر" هم بود. زن جوانی که باچادر بسته به دورکمر می آمدوآواز می خواند و پول جمع می کرد. نمیدانم دیوانه بود یاخودش را به دیوانگی زده بود. و همین طور"یدی"، دیوانه ی جوان وبی آزار و تپولی که عادت داشت تارهای یقه ی کتش را با دقت ودانه دانه بیرون بکشد وبشکافد. پیرمردی مشهدی هم بود که همه اورا بابا خطاب میکردند. بساط هله هوله ی خودرا پشت درعقبی مسجد که همیشه بسته بود پهن می کرد و مشتری هایش شاگردان مدرسه ی رازی بودند که لواشک و قره قوروت و فوتینا و آب نبات چوبی و تخمه و… ازاو می خریدیم. و پیرمرد دیگری که به یاد یکی ازشخصیت های "بوف کور"هدایت، اورا "خنزرپنزری" می نامیدیم. گاهی می آمد وسفره ای پهن میکردو تعدادی خرت وپرت که به نظرم ازروی زمین و آشغال ها جمع کرده بود (از قبیل پیچ و مهره، تکه حلبی، اسباب بازی ها وابزارهای قراضه و…) به دقت روی سفره می چید وصبورانه منتظر مشتری می نشست. البته هیچ کس خریدار مال التجاره بی نظیر او نبود ولی گاهی بچه های شیطان (از جمله برادرم مسعود) پیچگوشتی شکسته ای یا دانه تسبیحی را به او نشان میدادند و می گفتند آقا اینو می خری؟ و پیرمرد با دقت و وسواسی تماشایی مثل یک عتیقه شناس متخصص آنرا چند دقیقه ای در در دست خود سبک سنگین کرده و تا فاصله ی چهار سانتی متری عینک ته استکانی اش نگه میداشت وبعد ازمدتی فیلسوفانه می گفت: نه جنسش خوب نیست!
(1) = "این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد"
"عمر خیام نیشابوری"


 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد قافله عمر (1)












اطلاعات ضبط؟