"چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی"
من از پیری بدم نمی آید. سن آدم که زیاد می شود، دید آدم هم نسبت به دنیا تفاوت هایی - کوچک و بزرگ - پیدا می کند. چیز هایی را از دست می دهی، چیز هایی را به دست می آوری بازهم در کلام هم چون شکر حافظ:
دریاست مجلسٍ او دریاب وقت و دُریاب
هان ای زیان کشیده وقت تجارت آمد
اما خیلی وقت ها این سیر به سوی پیری، در بده بستان های خود، چیزهایی را به همراه می آورد که دل آدم می گیرد:
سوی چشم هایمان نزدیک می شود
دل هایمان دور
سن مان بزرگ می شود
دل هایمان کوچک
نمره ی چشم هایمان بزرگ می شود
افق دیدمان کوچک
درآمدمان بیشتر می شود
دوستانمان کم تر
موقعیت کاری مان بالاتر می رود
صمیمیت مان پایین تر
تجربه مان بیشتر می شود
گذشت مان کم تر
اثاث زندگی مان بیشتر می شود
آسایشمان کم تر
آشنایمان بیشتر می شود
روابطمان کم تر
تفریحاتمان بیشتر می شود
لذت مان کم تر
توقع مان بیشتر می شود
حوصله مان کم تر
فعالیت مان بیشتر می شود
آرامش مان کم تر
موهایمان سپیدتر
دل هایمان سیاه تر