چند روز است با این غزل حافظ زندگی می کنم:
ای دل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی
وانگه برو که رستی از نیستی و هستی
گرتو بتی ببینی مشغول کار او شو
هر قبله ای که بینی بهتر زخود پرستی
با ضعف و و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفرست
آری طریق دولت چالاکیست و چستی
تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم خودرا مبین که رستی
درآستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خار ارچه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهلست تلخی می درجنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی