"ابریشمی، عارف ملامتی گمنام"

May 13, 2005

در دهه ی 1360 در تهران درشرکتی که کار میکردم همکاری داشتیم بنام "مهربان ابریشمی". یک زرتشتی میانسال دردهه ی ششم عمر خود. مرد چاق و مهربان و بی آزاری که صورتی گرد و گوشتالود و قدی نسبتآ کوتاه وشکمی بزرگ داشت. هم مسلک دیگراو - که اتفاقآ او هم نام کوچکش "مهربان" بود - اورا "گوریل انگوری" صدا می کرد!

ابریشمی شاعر و عارف مسلک بود. درحقیقت مشرب ملامتی داشت. زن ودختری بسیار تند خو ودیو صفت داشت که دایمآ اورا آزار می داددند ومی چزاندند وابریشمی ازآن ها گریزان بود وبیشتر اوقات خودرا به اصرار والتماس درشرکت می گذراند تا از شر ان ها درامان باشد. شبها نیز به عنوان نگهبانی در همان نمایشگاه شرکت و درهمان اتاقک کوچک شیشه ای که از خیابان نیز دیده می شد می خوابید. برای خود غذا درست میکرد که اغلب یا سرشاراز فلفل های قرمز بسیار تند بود ویا فقط شامل فلفل ونان بود! لباس های خود، حتی کت وشلوارش را، در شرکت می شست و من که گاهی روزهای جمعه به شرکت سر میزدم، می دیدم که کتش را روی طنابی که درهمان نمایشگاه بسته، آویزان کرده تا خشگ شود!! گاهی زنش به شرکت می آمد وبا دادوفریا د حقوق ونقدینگی اورا می گرفت و میرفت.

دریزد زاده شده بود ودربمبیی بزگ شده بود وفارسی را بالهجه ی هندی صحبت می کرد. با وجودیکه تحصیلات درست وحسابی نداشت ولی قریحه ی شعرداشت وشعرزیاد می سرود. دفتری داشت که اشعارش را با خط خوش درآن می نوشت وگاهی برای من می خواند. میگفت بیشتر شعرها شب درخواب براو وارد می شود واو همان شبانگاه برمی خیزد وآن را یادداشت می کند وصبح روز بعد اشعارش را ویراستاری می کند.

با وجودیکه زرتشتی بود، ولی سالی یکی دوبار با اتوبوس به مشهد میرفت. از ایستگاه اتوبوس به حرم امام رضا میرفت و زیارت میکرد وبلافاصله با اتوبوس به تهران برمیگشت. توگویی رفت وبرگشت نزدیک به دوهزارکیلومتر برایش رفتن تا امامزاده ی سرکوچه بود!

من گاهی درسفرهای روزانه ی خودکه ازدفتر تهران شرکت به کارگاه درجاده ی قدیم کرج می رفتم، اورا هم (به عنوان پیک) درپیکان آبی رنگ شرکت همراه می بردم ودرطول راه حرف می زدیم. هیچگاه فراموش نمی کنم که روزی در پخش صوت ماشین کاستی راگذاشته بودم که شهرام ناظری رباعیات مولانارا خوانده بود (ودرآن روزهای خالی ازموسیقی سالهای جنگ خیلی گل کرده بود). وقتی شهرام ناظری به این رباعی رسید که:
من درد تورا زدست آسان ندهم - دل برنکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم - کان درد به صد هزار درمان ندهم
ابریشمی ناگهان وبدون مقدمه شروع کرد های های وباصدای بلند گریه کردن، چنانکه تمام هیکل عظیمش می لرزید وتکان می خورد.

بعد ازاینکه من ازآن شرکت رفتم، شنیدم که براثرزمین خوردن پای او می شکند. به دکتر مراجعه نمی کند وظرف مدت کوتاه یکی دو هفته استخوان شکسته عفونت می کند و تبدیل به قانقاریا می شود واورا می کشد. من شک ندارم که او شکستن پایش را بهانه ای کرد تا از ناملایمات روزگار وجفای زن و همسرش بگریزد واز آغوش مرگ به دیدار دوستی برود که درد اورا به صد هزار درمان نفروخت.

درآن سال ها روزی خبری خواندم که در "مرزن آباد" خرسی شبانه به گاوی درطویله ای حمله میکند. صاحب گاو ازسروصدا بیدار میشود وخرس را فراری میدهد وگاوش را نجات میدهد. اما گاو به صاحب خود حمله می کند وبا شاخ شکم اورا می درد و مرد نگون بخت می مبرد. این خبررا برای ابریشمی خواندم وازاو خواستم شعری دراین مورد بسراید. قصیده ی کوتاه وزیبایی سرود که هنوزهم باید جایی میان کاغذهایم باشد. یاد ابریشمی - عارف گمنام ملامتی - را دراینجا با آخرین بیت این قصیده که خوب یادم مانده و همراه با کنایه ای جهان شمول و بی زمان و مکان میباشد به پایان میبرم:

"سزای خوبی دنیا بدی شد - چه بهرگاو چه بهرآدمیزاد"

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد "ابریشمی، عارف ملامتی گمنام"












اطلاعات ضبط؟