"علی اکبرباستانی" (1) یکی از دوستان خیلی خوب من است که درهنگام تحصیل در تگزاس با او آشنا شدم. اکبر یزدی است وبه یزدی بودن خود افتخار می کند. او بعد از تحصیل به یزد برگشت و اکنون دریزد صاحب خا نواده ای بزرگ ومرفه است.
من که هربار به یزد میروم ، گرچه برخوردار از میهمان نوازی بی دریغ او وخانواده اش وتمام اهالی مهربان وخوش لهجه ی یزد می شوم و درطول یکی دوروزی که اقامت دارم مسحور زیبایی های طبیعی وتاریخی وژرفنای سادگی این مروارید کویر می شوم ولی همیشه فکر می کنم اگر قرار باشد دراین شهر مستقر وساکن شوم دلم می گیرد (به مصداق تعبیر حافظ از زندان سکندر) ولی اکبر وخانواده اش - حتی پسران ودختران جوان او - چنان به یزد دلبسته اند که برای من گاهی باورکردنش مشکل می نماید.
امروز مقاله ی بسیار جالبی را درمورد کافه های ایرانی دربمبأی هندوستان خواندم که مرا به یاد اکبر انداخت.
روزی اکبر داستان زندگی پدربزرگش را این گونه برایم نقل کرد:
درسالهای سلطنت قاجار طبق معمول سنواتی در یزد وروستاهای اطراف قحطی می شود. پدر بزرگ اکبر که درسال های نوجوانی بوده به امید کسب کاری ونانی از روستا به سمت شهر راه می افتد. درشهر از فرط فشار گرسنگی درخانه ای را می زند و درخواست لقمه ای نان برای رفع گرسنگی می کند. شخصی که دررا باز می کند نه تنها به او نانی نمیدهد بلکه به او می توپد که" گردن کلفت خجالت بکش برو کار کن وازدسترنجت نان بخور که گدایی عار دارد" این جمله چنان به رگ غیرت پدربزرگ رفیق ما برمی خورد که دربه در به دنبال کار می رود وبالاخره با هر مشقتی نزد یکی از زرتشتیان آن روزگار که به کار تجارت با هندوستان اشتغال داشته به عنوان مراقب و نگهدارنده ی چهارپایان کاری می گیرد که درآمد بخور ونمیری داشته.
در همین شغل می بایستی ارباب را در سفرهای هندوستان همراهی می کرده و کم کم لیاقت وجربزه نشان می دهد و اعتماد ودل ارباب را بدست می اورد و به میر آخوری و میرزا بنویسی و شاگردی و دست آخر به مقام "مباشر" ارباب ارتقاء می یابد.
در طول سفر هایی که از هندوستان به یزد داشتند هر بار در یزدبیشتر درآمد و پس انداز خودرا صرف خرید ملکی یا باغی یا قطعه زمینی می نموده. و با توجه به اینکه بیشتر اوقات او درهندوستان میگذشته در سال های پایانی عمر صاحب آن تعداد از املاک بوده که حسابش از دستش درمیرفت و گاهی اوقات که گذارش به یزد می افتاد ممکن بود که ازکنار یا از میان املاک خودش گذر کند بدون اینکه آنرا بشناسد و فقط از طریق حرف های مردم که میگفتند مثلآ این جا "باغ باستانی" است تازه می فهمید که در باغ خودش به سر می برد!
(1) = گرچه این مطلب مثل افسانه های اخلاقی می ماند ولی واقعیت دارد. فقط چون اجازه نداشتم اسم دوستم را مستعار کرده ام و هرگونه شباهت با همشهری های یزدی اتفاقی است.