«خون سبز»

June 28, 2005


گفتم: پیله ام خواهم درید..
بال خود خواهم گشود..
بوی نا میدهد این خاک کهن
نفسی حال دلم تازه کنم.

باز گفتم:
بند خود خواهم شکست -
زنجیر را خواهم برید -
پای من افلیج شد،
زیر این بند گران
خون نو می خواهد این جان شریف

باز گفتم:
زنگار را خواهم زدود
از رخ صندوق این مغز سیاه -
با نهال تازه ی اندیشه ای
قفل این زندان سنگی واکنم
زیر خاکستر نشاید حبس این سیل مذاب

شور رفتن ...
بوی ماندن ...
صبر لبریز ...
خشم خاموش ...
این همه ...
پتکی شد و زنجیر و بند از هم گسیخت

آه ..
خون سبزی از دلم فواره زد
شیره ی پرورده ی جان درخت

خاک من محتاج عطری تازه است:
نور سبز دشت اوج
آب پاک ابر مهر
شور سرخ پای راه

ساقه ی ترد و ظریف جان من
در میان تنگ غربت تا کجا...
سبزیش
بی بن
یه سر خواهد رسید؟

"نق نقو" ششم شهریور 1369

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد «خون سبز»












اطلاعات ضبط؟