حالا حکایت ماست

June 05, 2005

این روز های آخری قبل از انتخابات دوستان کاندیدای ریاست جمهوری حسابی به تیپ هم زده اند. علاوه براینکه پته هم را روی آب می ریزند، به ناله ونفرین و تهدید هم پرداخته اند. این اوضاع مرا یاد داستانی می اندازد:

در آن روزها ملایی سهم گندم خود را برای آسیاب کردن پیش آسیابان ده می برد. آسیابان به او می گوید سرش شلوغ است و برای چند روز بعد به او نوبت می دهد. ملا اول سعی میکند هر جور شده آسیابان را راضی کند کار اورا خارج از نوبت انجام دهد. وقتی به جایی نمی رسد، به آسیابان می گوید: اگر گندم مرا آسیاب نکنی وردی می خوانم که خرت بمیرد. آسیابان حاضرجواب میگوید:

آشیخ اگه نفست اینقدرگیراست، خوب یه وردی بخون خدا به جای اینکه خر منو بکشه ، گندم تورو آسیاب کنه!!

حالا حکایت ماست.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد حالا حکایت ماست












اطلاعات ضبط؟