من گمان نمی کنم عصر قهرمان دوستی به پایان رسیده باشد. شاید اصلآ درد ما در این عصر غم آموز غزلکش نداشتن قهرمانی است که بر گرد شمع وجودش گرد هم آییم.
در این روز ها که هم وطنان آذری ما یاد بود بابک خرم دین را جشن می گیرند، این شعر ساده و با شکوه را - که سراینده اش را نمی شناسم - بس پر معناست:
کجا هستند فرزندان آرش؟
که می سوزد جهان در خون و آتش
نداده نو نهالی برگ و باری
که از ریشه نکندندش به زاری
نه آهنگر درفشی را درآویخت
نه خون بابکی با خاک آمیخت
بهاران کو به زندان است و زنجیر
ورستم خفته دور از رنج شبگیر
به پا رستم که دیوان سیه دل
فرو پیچند خون و آب با گل
مگر یعقوب درما نیست دیگر؟
مگر آرش نخواهد شد مکرر؟
درون یک یک ما آرشی هست
به قلب کوهساران آتشی هست
به اندیشه جهان گیریم در مشت
نباید فکر را کوچک هم ار کشت
بلرزیم از این بیداد و ما مست
مگر جز ما به فکر ما کسی هست؟