"یارب ستدی ملک زدست چو منی
دادی به مخنثی ، نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد
پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی"
این دوبیتی منسوب است به "لطفعلی خان زند" آخرین شاهزاده ی زیبا، متجدد، خوشفکر و اندیشمند سلسله ی زند در سوگ شکست خوردن از "آغا محمد خان قاجار".
بگذریم که به نظر من ، "دف زن" اگر برتر از "شمشیر زن" نباشد، بی گمان پست تر از او نیست، اما این دوبیتی - مثل یک آینه - حکایت از باتلاقی است که ما چند صد سال است در آن گیر کرده ایم: از فرط ظلم بی حد و حساب حاکمان ، ما پیوسته کبوتر صلح و آزادی را در پای شیر عدالت قربانی کرده ایم. و تقریبآ بی هیچ استثنایی، پیوسته این شیر عدالت پس از سرمست شدن از باده ی قدرت تبدیل به کفتار پیر ستمی بی پیر شده که راه را برای شیر عدالتی دیگر - جوان و نا آزموده - هموار کرده است.
تاریخ قبل از اسلام ایران را می گذارم و می گذرم.
یک صحنه ی زیبا و بی همتای سریال تلویزیونی "سربداران" را که در سال های ابتدایی پس از انقلاب از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد، هرگز فراموش نمی کنم. مناظره ای بود بین "قاضی شارع" نماد خباثت و شر و "قهرمان منفی" داستان از یک طرف و "شیخ حسن جوری" نماد روحانیت اسلام وخیر و "قهرمان مثبت" داستان از طرف دیگر. قاضی شارع ، که نقش اورا علی نصیریان با قدرت و صلابتی دیدنی بازی می کرد، به شیخ حسن می گفت: "بیش از هفتصد سال است که شما دم از برادری و عدالت و مساوات می زنید و بیش از هفتصد سال است که پیوسته از تیغ شمشیر های شما خون می چکد! در حالیکه در دوران حکومت کوتاه من، که شما مرا غاصب و ظالم می نامید، خون از دماغ کسی جاری نشده است (1).
بعضی وقت ها، در بعضی مسایل که به نظر بدیهی می رسد، به قول غربی ها، بهتر است دوبار فکر کنیم (2).
ما از صفویه به بعد - تا امروز - می توانم بگویم یک نفر هم از طبقه ی روشنفکر، فرهیخته، اهل صلح و سَلَم و مدارا نداشته ایم که علیه قدرت فاسد مستقر بجنگد و به حکومت ایران برسد.
یعقوب لیث صفار ، که تا آستانه فرو پیچیدن طومار "امیرالمومنین" خلیفه ی قدرتمند عباسی پیش رفت، "رویگر" زاده ای سیستانی بود که پیش از حمله به بغداد شمشیری و پیازی را برای خلیفه فرستاد که: اگر بر تو پیروز شوم، سروکارمان با این شمشیر خواهد بود و اگر تو بر من چیره شوی، چیزی از دست نداده ام و به همان نان و پیاز خود باز خواهم گشت!
شاه اسماعیل صفوی - بنیانگذار شیعه ی حکومتی- گرچه مرادش شیخ شبستری بود، ولی شعار رایجش این بود که "هو حق، با آل علی هرکه درافتاد ورافتاد".
نادر شاه افشار که با فساد و بی عدالتی شاه سلطان حسین صفوی و محمود و اشرف افغان درافتاد، پسر پوستین دوزی قوچانی بود که اولین سکه هایش را با شعار "کلب آستان علی، نادر قلی" ضرب می کرد.
و آغا محمد خان قاجار، خواجه ای بود سرشار از عقده های ستم بی کران که بر علیه "وکیل الرعایا" شورید و پس از شکست دادن او - لابد درراه عدالت!- در کرمان ازکله ها منارساخت و استخوان های "وکیل الرعایا " را برای ارضای عقده های فروخورده ی خود، درزیر پله های کاخ خود دفن کرد تا هر روز - به نشان بی احترامی - آن هارا لگد مال کند.
رضا شاه نیز که طومار سلطنت آخرین باز مانده ی آغا محمد خان را درهم پیچید، قزاق بی سوادی از طبقات فرودست بود که با شعار و عمل مبارزه با ظلم و بیداد به حکومت رسید.
و آیت الله خمینی، بنیان گزار جمهوری اسلامی نیز گرچه بی سواد نبود، ولی از طبقه ی فرودستان جامعه بود که به زبان آن ها سخن می گفت و "یک تار موی کوخ نشینان را به صد کاخ ، کاخ نشینان نمی فروخت" و در راه رسیدن به "عدالت" ، "توی دهن دولت می زد، و خودش دولت تعیین می کرد".
تا آزادی - هنوز - راه درازی مانده است.
(1) = نقل به مضمون از حافظه . این صحنه ، در پخش های تکراری سریال سربداران سانسور شد و دیگر دیده نشد.
(2) = Think Twice