شوخی شوخی بیش از سیزده سال از کوچ ما به دوبی گذشت. هنگامی که در آن صبح بهاری اردیبهشت 1371 تهران را به مقصد دوبی ترک کردم، هرگز فکر نمیکردم بیشتر از - در نهایت - دو سه سال دراین سرزمین آفتابی داغ بمانیم. دو سه سالی که تبدیل به بیش از سیزده سال شد، مثل برق آمد و رفت و فصل دیگری از زندگی ما - من و خانواده ام - را رقم زد.
حالا یکبار دیگر میروم که کیلومترم را صفر کنم! حد اقل برای بارچهارم. یک بار در مهاجرت از ایران به آمریکا در سال 1355، بار دوم در مهاجرت شیفته وار و عاشقانه از آمریکا به سوی ایران در سال 1358، بار سوم مهاجرتی به امید یافتن افق هایی روشن تر از ایران به دوبی در سال 1371 و اکنون در مهاجرتی دیگر به سوی آمریکا در جستجوی آینده ای بهتر برای خانواده:
حافظ خلوت نشین باز به میخانه شد
اما از دوبی بگویم. سرزمینی که با شن های روان، آفتاب سوزان، آب های زلال و نیلگون خلیج فارس، و همت و جاه طلبی بلند قامت برخی از زمامدارانش فصلی را در آلبوم خاطرات زندگی من برای همیشه گشود. دوبیی که از خواب خرگوشی انقلاب ایران - هوشمندانه - نهایت استفاده را به نفع خود و ساکنین خود برد و آنچه را که - مثلآ - جزیره کیش می توانست به عنوان جزء کوچکی از خاک بزرگ ایران زمین بهره ببرد، با هوشمندی و بلند نظری و همت و صبر و تسامح و تساهل زمامداران خود، نصیب خود کرد. نوششان باد که از قدیم و ندیم گفته اند "خلایق هرچه لایق".

من علیرغم اینکه نوشته های - زنده یاد - دکتر عبدالحسین زرین کوب را در کتاب گهربار "دوقرن سکوت" تحسین می کنم ولی هرگز احساسات ضد عربی - به قول بعضی از دوستان پان ایرانیستمان: ضد تازی - نداشته ام. همیشه در دوبی احساس کردم ، برخلاف آن چه در روزگار دانشجویی در آمریکا احساس می کردم، ایرانی ها در این جا ملتی عزیز و نجیب و محترم به شمار میایند که
فرهنگشان، زبانشان، غذایشان و مو قعیت اجتماعی شان - در مجموع - از نگاه و کنشی احترام آمیز برخوردار است و عرب های محلی این جا هم، در مقایسه با عرب های دیگر از قبیل مصری ها، سوری ها، صعودی ها، عراقی ها، فلسطینی ها و ...، روراست تر، ساده تر، بی شیله پیله تر، بدوی تر وکمتر آلوده به فساد - شاید به دلیل ثروت و نداشتن شناسنامه تاریخی - هستند.

دوبیی که من دوست داشتم ساختمان های آسمان سا، زرق و برق های لای زرورق هتل های پنج و شش ستاره، بوی متراکم آخرین پرفیوم ها در "پاریس گالری"، زرق و برق تازه به دوران رسیدگی کاخها و مراکز خرید، جبروت خرامیدن آخرین مدل های رولز رویس و اشتون مارتین و لامبورگینی و پورشه و مرسدس بنز در خیابان "الضیافه"، و بهره برداری شتابان "گورو" ها، ستارگان بین المللی موزیک و سینما و ورزش، شرکت های چند ملیتی، بازرگانان و معماران و مهندسین از این خوان یغما نیست.

آن چه در خاطرات نوستالژیک من از دوبی باقی خواهد ماندتصویری است از همزیستی مسالمت آمیز انسان های گوناگون با فرهنگ ها و زمینه های گوناگون و گاه متضاد - فقیر و غنی، بی دین و دیندار بنیاد گرا، متخصص و بی سواد، با حجاب مخفی در چادر سیاه از سرتا پا و نیمه برهنه های افراطی، لنگ پوشان هندوستان و شلوار قمیص پوشان پاکستان و دشداشه پوشان عرب و کت شلوار و کراوات پوشان اروپا.
آن چه من دردوبی دوست داشتم، مدارای زیبای این سالاد فرهنگ هاست.
من در دوبی آموختم که ما هم وطنان ایرانیی داریم که نه ظاهر و رنگ پوستشان شبیه من است، نه به زبان من صحبت می کنند، نه مثل من لباس می پوشند و نه مثل من به دنیا نگاه می کنند و با همه این ها همان قدر ایرانی هستند که من هستم.
من در دوبی یاد گرفتم که آن چه من به عنوان لباس رسمی می شناسم لزومآ برای دیگران لباس رسمی نیست. عرب ها در مهمانی ها نعلین می پوشند و هندی های ایالت کرالا برای خودشان لنگ مخصوص مهمانی دارند.
من در دوبی یاد گرفتم که فرهنگ ما نه نسبت به هندی ها و عرب ها فراتر است و نه نسبت به انگلیسی ها و سويدی ها فروتر. من در دوبی یاد گرفتم که فارغ از دین و مذهب و ایدیولژی و ملیت، تعصب و خشگ اندیشی و بنیاد گرایی "بد" است و مدارا و تحمل عقاید دیگران و هم زیستی "زیباست" و باعث غنای زندگی آدم می شود.
من بعد از ظهرهای داغ لیمویی دوبی، آبشارهای زیبا و رنگارنگ گلهای کاغذی را درریزش از سردیوارها، کبک های خرامان درچمن های کنار خیابان، سارهای زیبا با منقارهای نیمه باز ازفرط گرما، آب های زلال خلیج فارس و پارک های با صفا و خرم ساحلی، تپه های رمل میان راه دوبی و العین، نخل های زیبای کنار خیابان ها، چهره بی خیال و مژگان بلند شترهای خرامان، بازارهای شلوغ و آکنده از بوی تند ادویه و ماهی و بوی تن ده ها هزار کارگر هندی و بنگلادشی و پاکستانی و چینی و فیلی پینی و ایرانی، زندگی سرشار از حرکت، کافه ها ورستوران های متنوع دوبی با خوراکی های خوشمزه از سرتاسر دنیا و عرب هایی که ساعت ها دراین کافه ها با نوشیدن یک فنجان قهوه و دود کردن "شیشه" (قلیان) باهم گپ می زنند، آهنگ شتابان زندگی غربی و خارجی هارا درکنار آهنگ کند و رخوت انگیز زندگی عرب های محلی، موسیقی عربی و هندی و ترکی و ایرانی، باغ وحش تروتمیز و نقلی دوبی و منظره زیبای هزاران فلامینگو و پرندگان زیبای دیگررا در انتهای "خور" دوبی دوست دارم و دلم برای این دوبی تنگ خواهد شد.
بدرود دوبیی که من دوست داشتم.