دکتر سروش در پاسخی طولانی که به یکی از منتقدان خود نوشته از انحراف و جدایی افکنی شعبه های دینی (تسنن و تشیع) انتقاد کرده و آن را بر خلاف جانمایه دین - که همانا عشق و همگرایی باشد - دانسته است. جمله های پایانی این نامه را که بسیار زیبا و دل نشین است را در این جا بخوانید:
ميدانم که "قحط جود است آبروي خود نميبايد فروخت" و در مشايخ شهر نشاني از کاسبي هست و از عاشقي نيست، و "چون نيک بنگري همه تزوير کنند" امّا
جامهيي گر چاک شد درعالم رندي چه باک دامنـي در نـيـکنـا مي نيــز ميبـايد دريـد
اگر غرض از دينورزي، جامه دريدن در عزاي بزرگي يا مديحهخواندن در ثناي خواجهيي يا وسواس ورزيدن بر سر حکمي يا نزاع کردن بر سر حادثه و شخصيت تاريخي ممکني يا چانه زدن بر سر رياستي و خلافتي است، آن ارزاني ظاهرپرستان باد. امّا کجاست غزاليي که احياء علوم دين کند و اخلاق را برتر از فقه بنشاند و کجاست حافظ دليري که مجاملت و معاملت را به کناري نهد و بر مسند نقد جامعه ديني بنشيند و عزم ويراني کند و رخنه در مسلماني کند و کفر نهان در زير ظاهرپرستي را بر آفتاب افکند و پردة تزوير را بدرد و مدرسه مدارا و مروت بنا کند و کجاست مولانايي که درس عشق و آزادگي بياموزد و از جدائيها شکايت کند و معني واحد در زير اختلاف صور را آشکار نمايد و ملت عشق را برتراز هفتاد دو ملّت بنشاند؟
بلي ، قيصريّه را نبايد آتش زد، قيصريّت را چطور؟ ناسپاسي است اگر فريادهاي عافيت سوز استبداد ستيزان اين ديار را همنوايي با "دشمنان غدّار " بشماريم و سکوت عافيت جويانه و پرهيزکاري خموشانه و کنارهنشيني ستم پذيرانه و تماشاگري مصلحتانديشانه را شرط ديانت و پارسايي بدانيم و "گناهاني" خرد چون حجاب و شراب را چندان درشت کنيم که از اعظم معاصي يعني خودکامگي غافل بمانيم. امان ازين زمانه فرهادکُش و فريادکُش! نعمت وجود فريادگران را يعني خسروان و شيريندهنان را قدر بدانيد. آنان چون رعد و برق بهاري، بارانهاي شستشوگر فرو خواهند ريخت. از عبوسي خزان، از سردي استخوان سوز زمستان و از خفگي و کوتاهي سقف اين شبستان نميهراسيد؟ به استقبال لطافت بهار و باران رحمت پروردگار برويد. فانطر الي آثار رحمه اله کيف يحيي الارض بعد موتها...
عبدالکريم سروش