یاد "علی مقصودی نژاد" به خیر. هرجا که هست تنش درست، سرش سبز و جیبش پرپول باد!
درطول سال هایی که دانشجوی دانشگاه تهران بودم، اداره فعالیتهای فوق برنامه دانشگاه ، یک سری کلاسهای مختلف برگزار میکرد. از جمله این کلاسها یکی هم کلاس "ویترای" بود. ویترای یا نقاشی روی شیشه ملهم از کارهای هنری روی شیشه در کلیساهای قرون وسطی بود. نوعی تغییر یافته از آن نیز در کارهای روی شیشه های رنگی در اُ رُ سی های خانه های قدیمی اشرافی ایران دیده می شد.
کلاس ویترای در خیابان باصفای 21 آذر (16 آذر بعد از انقلاب یا همان خیابان ضلع غربی دانشگاه ) برگزار می شد و من هم در یکی از دوره های آن ثبت نام کرده بودم. علی مقصودی نژاد استاد ما بود. اوهنر ویترای را در ایتالیا آموخته بود.
کلاس محیط بسیار با صفایی داشت. هر یک از ما ده پانزده نفر دانشجویان دانشکده های مختلف دانشگاه تهران، موضوع مورد علاقه خودرا انتخاب کرده بودیم. ( موضوع انتخابی من نقاشی خط بود) و آنرا با رنگ و خمیر برروی قطعات بریده شده شیشه نقاشی می کردیم.
علی مقصودی نژاد رابطه دوستاته ای با هنر آموزان داشت. همراه با آن ها کار می کرد، یاد میداد، روی پروژه های ویترای خودش کار میکرد، پیانو می زد ودرددل می کرد.
درپایان کلاس نمایشگاهی هم از کارهای برگزیده ما برگزار شد که شهبانو فرح پهلوی آن را افتتاح کرد. تابلوی من نقاشی خطی بود از شعرهای خیام و کارعلی مقصودی نژاد تابلوی بزرگی بود شامل برداشتی سورئالیستی از کاراکترهای ورق های بازی (مثل شاه و بی بی و سرباز).
سال ها گذشت. من پس از تمام شدن دوره لیسانس در دانشگاه تهران به آمریکا رفتم و پس از انقلاب به تهران برگشتم و پس از سیزده سال کار درتهران به دوبی رفتم.
دوبی هرسال دوروبر نوروز خودمان یک فستیوال یک ماهه به نام "فستیوال خرید دوبی" برگزار می کند که در جلب و جذب توریست (مخصوصاً توریست های ایرانی ) در سال های اخیر بسیار موفق عمل کرده است.
در یکی از این فستیوال ها، در قسمت دهکده جهانی، به غرفه ایران رفته بودم و مشغول تماشای غرفه ای بودم که تابلوهای نقاشی برای فروش گذاشته بود. ناگاه تابلوی بزرگی با همان مضمون ورق های بازی توجه مرا جلب کرد وبه یاد استاد ویترای خودم علی مقصودی نژاد افتادم. هنرمند خالق تابلو ها نیز درغرفه حضورداشت وداشت روی بومی نقاشی میکرد. از پشت بی شباهت به مقصودی نژاد نبود. نزدیکتررفتم. خودش بود. لاغر و استخوانی و با موهایی بلند وژولیده.
مرا شناخت وبا صمیمیت درآغوش گرفت واشگ درچشمانش آمد. از حال وروزگارش گفت که آشنایی اورا بعداز انقلاب به هوای گشایش یک آتلیه و فروش تابلو به شیوخ پولدار به قطر میبرد ولی پول تابلو هارا نمی تواند وصول کند ودچار مشکل مالی میشود. دردوبی هم بیشتر بادرآمد آرایشگاه همسرش زندگی میکرد و بعد از آن خبرداشتم که سالها باشگاه ایرانیان دوبی و مدارس ایرانی دردوبی اورا به عنوان سرپرست تئاتر و نقاشی و آموزشهای هنری استخدام ودرواقع استثمار کرده بودند وهمچنان دررنج وسختی بود.
تابلوی زیر یکی ازکارهای رنگ وروغن اوست که درهمان دیدار دوباره به من هدیه داد.
