(1)
خدا رفتگان شمارا بیامرزد. مرحوم بهروز خان شوهرخاله من بود که چند سال پیش عمرش را داد به شما. مرد خوبی بود. در سالهای کودکی که به خانه خاله مرحومم میرفتم، مهمان نوازی را به حد اعلی اجرا میکرد. مارا به سینما می برد، دسته جمعی پاسور بازی میکردیم که درطول بازی با خوشمزگی ها ولودگی هایش مارا بسیار می خنداند و خیلی خوش می گذشت. بهترین چیزهارا هم همیشه – به عادت رایج آذری ها – برای مهمان می خواست. او از طرفداران پروپاقرص گوگوش بود و دراین طرفداری به حدی جدی بود که هروقت هرکسی به هرمناسبتی اسم گوگوش برزبانش جاری می شد او بلافاصله با تحکم می گفت: بگوئید "خانمِ گوگوش".
(2)
درطول سالهای اولی که دردوبی دریک شرکت کار میکردم ، چند سالی آقای خسرو ص. مدیرعامل بود. مردی به غایت عصبی و منفی باف که به نظر می رسید در همه پدیده های زندگی فقط نیمه تاریک ماه و نیمه خالی لیوان را می بیند. من فقط دوبارازاو نشانه صاحبدل بودن را دیدم. باراول هنگامی که دریک روززمستانی دوبی به دنبال بچه هایمان به مدرسه توحید رفته بودیم ودر زیرآفتاب مطبوع زمستان دوبی منتظر بچه ها نشسته بودیم واو به من گفت فلانی یادت میآد وقتی بچه بودیم جلوی آفتاب می نشستیم؟ و بار دوم هنگامی که به اتفاق یک مهمان رسمی در باشگاه ایرانیان دوبی ناهار می خوردیم. از پخش صوت رستوران آهنگ (بدون کلام) زیبای " پل" گوگوش ساخته واروژان وایرج جنتی عطایی پخش می شد و ناگهان بدون مقدمه گفت: " بذار بین من وتو دستهای ما – پلی باشه واسه ازخودگذشتن"
(3)
همه ستارگان دنیای سینما وموزیک یک عده طرفدار دارند و یک عده که ازآنها بدشان می آید و آن هارا دوست ندارند و عده سومی که بی تفاوت هستند و بالاخره عده ای که اصلاً آن هارا نمی شناسند. درمورد گوگوش به غیر از آن بخش ازآدمها که اورا نمی شناسند، من هیچ کس را ندیده ام که ازاوبدش بیاید. از نسل ما بگیر که هم نسل او هستیم تا بچه هایی که تازه به دوران نوجوانی رسیده اند، همه اورا دوست دارند. به قول انگلیسی زبان ها او از جمله آدم های معدودی است که "you can't hate her"
(4)
اولین بار که گوگوش را ازنزدیک دیدم شاید شش هفت سال بیشتر نداشتم. یکی از اقوام ما (که سال ها پیش مرحوم شد) درآن سال ها بازرس شهرداری تهران بود وحوزه بازرسی او سینماها وتماشاخانه هارا شامل می شد. به همین دلیل هرازچندگاهی ما نیز ازمزایای شغلی او برخوردار می شدیم وخانواده مارا به همراه خود برای دیدن فیلم یا تئاتری به سینما یا تئاتر می برد. (به همین دلیل من اورا – که پسر عمه پدرم بود – "سینما بی بی اوغلی" خطاب می کردم !). شبی او مارا به یکی از نماشاخانه های خیابان لاله زار برد. یک شب تابستان بی دودودم وپرستاره آن سالهای تهران. برنامه درباغ تماشاخانه ودرفضای بازاجرا می شد وشامل قسمت های مختلف آکروبات وشعبده بازی وموسیقی و غیره بود. یک قسمت ازبرنامه به نام "غزل گوگوش" بود. دختری ده دوازده ساله وشیرین که یک کلاه شاپو به سرداشت وسبیل برایش گذاشته بودند و قدش هنوز برای خواندن به میکروفون نمی رسید. ناگزیر چهارپایه ای زیرپایش گذاشته بودند و یک غزل خراباتی کوچه باغی را به سبک "جاهلی" اجرا می کرد.
(5)
آخرین باری که گوگوش را درایران دیدم در سالهای ابتدای دهه پنجاه شمسی بود. من دانشجوی دانشگاه نهران بودم ودریک غروب پنجشنبه با دوستانم ازدانشگاه راهی خانه بودیم. ظاهراً گوگوش دربرنامه "هنربرای مردم" که کنسرت های (رایگان) خوانندگان مشهورآن دوران برای مردم بود، درپارک دانشجو (محل فعلی تئاتر شهر) شرکت کرده بود پس ازپایان شوودرهنگام ترک محل برنامه باهجوم بی سابقه وخطرناک طرفداران ومردم روبرو شده ودنبال پناهگاه می گشت. دراین گیرودار یکی از مغازه داران روبروی پارک درخیابان ولیعصر (پهلوی آن روز) اورا به داخل مغازه برد وبرای جلوگیری از هجوم مردم درمغازه اش را بست و کرکره را پایین کشید. بعد از آن یکباردیگر بعداز حدود بیست و پنجسال و بعدازخاموشی طولانی او را درکنسرتی دردوبی ازنزدیک دیدم که بیش از سه ساعت پیروجوان را به وجد آورد.
(6)
گوگوش تنها یک خواننده نیست. او به تمام معنی یک شمایل است. شمایلی که درست است که از نظر صدا شاید هایده و مرضیه و ... از او بهتر باشند، ازنظر مهارت هنرپیشگی فرزانه تاییدی و پروانه معصومی و سوسن تسلیمی ازاو بهترباشند، ازنظر زیبایی ده ها ستاره زیباترازاو بودند وهستند، ولی مجموعه کارنامه وشخصیت وزندگی و اطواراو "آنی" را دراو دارد که بی همتاست. بهترین ترانه سرایان و هنرمندترین آهنگ سازان موسیقی پاپ ایران درخشان ترین دستاوردهای خودرا با گوگوش عرضه کرده اند و او اغلب این کارهارا با اجرای بی بدیل خود تبدیل به عاشقانه هایی ماندنی در یاد وخاطره چندین نسل معاصرایران کرده است . من و شما بیگمان دررویدادهای شاد و غمگین زندگی مان بارها ترانه های اورا گوش داده وزمزمه کرده ایم. "کیو کیو بنگ بنگ" گوگوش داستان زتدگی نسل من است که بارها با شنبدن آن دل وجانم لرزیده است.