« قافله ی عمر-2 »

January 18, 2006


خیابان مولوی درسال 1342 (عکس از محمود پاکزاد)

به گمانم "خط 12" بود. اتوبوس های بنز "0302" شرکت واحد. درجایی، بالای شیشه جلوی اتوبوس، سمت راست، یک پلاک آهنی سیاه بود که با خط سفید روی آن نوشته بود: "این اتوبوس بدست برادران کارگر شما در کارخانجات صنعتی ایران ناسیونال ساخته شده است. لطفاً در حفظ و نگهداری آن کوشا باشید" و در جای دیگری روی یک پلاک دیگر: "مسافر عزیز لطفاً درهنگام حرکت باراننده صحبت نفرمائید" و روی شیشه جلو هم همیشه، چه تابستان و چه زمستان مهری بود که خوانده می شد: "ضد یخ دارد" ومن تا سال ها آن را می خواندم: "ضد یخ دارو"؟! و چیزی سردرنمی آوردم.
سال های نیمه اول دهه ی چهل شمسی بود. ما یک الف بچه بیش نبودیم. بازارکه می رفتیم، وقت برگشتن، در ایستگاه سبزه میدان سوار اتوبوس می شدیم. ایستگاه های گلبندک (گلوبندک)، سید نصرالدین، خیام، میدان اعدام، خانی آباد و قنات آباد را پشت سر می گذاشتیم تا اینکه شاگرد شوفر داد میزد: "ساعت تشکیلات جا نمونین!"
آن روزها اتوبوس های شرکت واحد "شاگرد شوفر" - یا به اصطلاح کتابی اش "کمک راننده" - داشتند. (مثل کمک خلبان). شاگرد شوفر برای خودش برو بیایی داشت. حتی ساعت های ”وستند واچ"، که به قول بچه های امروز "اِند کلاس" ساعت های آن روزگار بود، با دو جور بند معروف بود: یکی بند چرمی (کلاس بالا) و یکی بند استیل فنری که به بند شاگرد شوفری معروف بود و موهای دست را، هنگام درآوردن ساعت، می کند.
شاگرد شوفر درعقب اتوبوس کنار در روی صندلی سراسری ردیف عقب می نشست و بلیط دوریالی مسافران را می گرفت و آن هارا دانه دانه سوار می کرد.
یک شب در یکی از این سفرها یادم می اید که مرد جوانی سوار اتوبوس شد و بلیط نداد. شاگرد شوفر گفت: آقا بلیط! مرد به روی خودش نیاورد. شاگرد شوفر گفت: آقا گفتم بلیط! مرد گفت: من بلیط نمیدم. اصلاً میدونی من کی هستم؟ شاگرد شوفر گفت: آره تو همونی هستی که الان بیرونت می کنم! بعد هم با یک تیپا اورا ازهمان درعقب بیرون انداخت.

خیابان مولوی درسال 1381 (عکس ازسایت تهران 24)

داشتم می گفتم، فریاد "ساعت تشکیلات" شاگرد شوفر به ما خبر میداد که به مقصد رسیده ایم. پیاده می شدیم و از جلوی دبستان رازی به خیابان بلورسازی و ازآن جا به کوچه پشت مسجد و به خانه می رفتیم.
خانه روبرویی ما خانه آقای منبری بود. مردی میانسال ازاهالی تفرش که به همراه همسرش، عذرا خانم و سه پسر و یک دخترش درآن ساکن بودند. آدم های خیلی خوبی بودند. آقای منبری بسیار مودب بود و جنتلمن و خیلی خوش مشرب. پسر بزرگتر که تقریباً هم سن و سال من بود نامش محسن بود و بعد مجید و بعد مصطفی. نام دخترشان هم مریم بود. یک خانواده نجیب و مهربان و نمونه.
ترانه ای که درآن سال ها بسیار گل کرده بود و توی دهان همه مردم افتاده بود، ترانه ای بود به نام نخلستان با صدای "تاجیک". ازآن ترانه های کوچه بازاری که یکهو محبوبیت فوق العاده ای پیدا می کند و پیروجوان دائم آن را زمزمه می کنند.
دراین ترانه بندی است به این مضمون: " موج کف آلود، بر سینه رود، شورآفرین بود، زیبا بود". بچه های آقای منبری از جمله محسن و مجید، این بند را دراثر یک اشتباه لپی این جور می شنیدند: " محسن کف آلود، برسینه رود....". افسوس که مجید، آن پسر ساده و بی شیله پیله بعد ها در سال های نکبت، قربانی فریب و ریا شد و همراه با صد ها جوان پرشور و بی گناه دیگر ناجوانمردانه به جوخه های اعدام سپرده شد و داغ خودرا تا همیشه بردل آن خانواده نجیب باقی گذاشت.
آن کوچه بن بست پشت مسجد هم همراه با خانواده های خوب ساکن درآن به کوچه خاطره های نوستالژیک پیوست....

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(2)
غرغرهای دیگران در مورد « قافله ی عمر-2 »

آقا ياد آن ايام به خير. ما را برگردانديد به دوران کودکي و نوجواني. درست است که کتاب هايي مثل کتاب های زنده ياد جعفر شهری در اختيار داريم، ولي ثبت اين گونه خاطرات در اينترنت هم خالي از فايده نخواهد بود. شاد باشيد. سخن

ف.م.سخن | January 18, 2006 03:08 AM

:(

آشپزباشي | January 18, 2006 01:40 AM












اطلاعات ضبط؟