«رفتن و رفتن و رفتن»

January 10, 2006

1- « برفدونه »

ساحل افتاده گفت: گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد، آه که من کیستم ؟
موج زخودرفته ای تیزخرامیدوگفت
هستم اگرمیروم، گر نروم نیستم

شب سردی بود. سطح دریا یخ زده بود. دانه های برف درسکوت سرد سرزمین های دوردست شمال رقص کنان خودرا به دست باد و موسیقی یکنواخت آن سپرده بودند. خرس های بزرگ و سفید قطبی درسوراخ ها و غارهای زیریخ ها و برف ها درخواب زمستانی سنگین خود فرورفته بودند. ماهی ها درزیرآب های یخ زده سست و بیحس از سرما به کندی شنا می کردند.

برفدونه درحالیکه سعی می کرد مسیرش را خودش انتخاب کند، هرچه زورداشت جمع کرد تادرمقابل وزش باد مقاومت کند. خوب که به دوروبرش نگاه کرد جزرقص دانه های برف هیچ جنبنده ای را ندید. با خود فکر کرد: چه زندگی یکنواختی! اگرمن برروی این زمین های یخ زده بیفتم خودم هم یخ می زنم و شاید سال های سال دراین گوشه منجمد دنیا بی حرکت و بی حاصل بمانم و دنیارافراموش کنم. هرطورشده باید خودم را ازاین جا نجات دهم. باید جایی بروم که اثرببخشم و اثربگیرم وزندگی کنم. این جا ماندن ویخ زدن به درد من نمی خورد. بهتراست فکرم را بادوستانم هم درمیان بگذارم.
به دنبال این فکر دانه های دیگرراصدازد و فکرش را با آن ها درمیان گذاشت. بیشتر آن ها روی خوشی به این پیشنهاد نشان ندادند و با بیحالی گفتند: ما از بس تغییر شکل داده ایم، از بس به شکل ابر درآسمان ها سرگردان شده ایم و به شکل آب دررودخانه ها جاری شده ایم، خسته ی خسته هستیم و می خواهیم استراحت کنیم. اینجا بهترین جا برای استراحت است و می توانیم سال ها بدون ترس از مزاحمت باد و گرمای آفتاب بخوابیم و دنیارا فراموش کنیم. بعدش هم خدا بزرگه! برو و ماراراحت بگذار!
برفدونه ازاین جواب دوستانش دلش گرفت و با خودگفت: اینها هنوز رو زمین ننشسته دلشون یخ زده. از دست من تنها که کاری برنمیاد! من به تنهایی اونقدر قدرت ندارم که خودمو ازاین زمهریر برف و یخ بیرون بکشم. اما یکنواختی هم برای من قابل تحمل نیست. باید بروم ، باید موج شوم، باید ابر شوم، باید نهر شوم، باید چشمه شوم. کسالتِ اینجا و سکون اینجا مرا می کشد. هرطور شده باید بروم!
به دنبال این فکر سرش را بالا کرد و نگاهی به آسمان انداخت. آسمان گرفته بود و ابرهای تیره ی خاکستری و سیاه آن را پوشانده بود. با خود گفت: کاش آفتاب بود تا مرا گرم می کرد. سبکم می کرد تا هرجا که می خواستم پرواز می کردم. کاش اقلاً می توانستم از ابرها جدا نشوم. آن وقت امید این بود که همراه ابرازاین جا بروم. ولی حالا دریغ و افسوس فایده ندارد باید کاردیگری بکنم.
برفدونه یکباردیگردوستانش را صدا زد. این بار فقط عده کمی دورش جمع شدند. برفدونه گفت: بیائید برویم خرس هارا ازخواب بیدار کنیم. آن ها مارا به جاهای گرم ترمی برند. با گرمای تن آن ها و گرمای آفتاب سبک می شویم و ازاینجا می رویم.
برفدونه آنقدردرمورد رویایش وراجی کرد و گفت و گفت تا بالاخره چندتا ازدونه های پرشروشور که مثل خوداو ازبی حالی خسته شده بودند، پیشنهاد اورا قبول کردند. به دور هم جمع شدند، لانه خرسی را پیدا کردند و طوری تن به باد دادند که درست روی پشت خرس فرودآمدند. دونه ها خودرا روی تن خرس ولو کردند و لای موهای سفید او جاخوش کردند. برفدونه خودش را به گوش خرس بزرگ رساند ودرگوش او گفت: ای خرس باشکوه بیدار شو، روی پاهای قویت بایست و برو، تکان بخورتاگرم شوی، من سرزمین هایی را می شناسم که الان درآب های زلال رودخانه هایش پرازقزل آلاست وزنبورهایش کندوهایشان را پرازعسل کرده اند! از خواب بیدار شو! من راه را به تو نشان خواهم داد و تورا به آن جا خواهم برد تادلی از عزا درآوری. تکان بخور وماراازاینجا ببر تا هردو زنده شویم.

ولی خرس بزرگ هیچ تکانی نخورد. مثل صخره های یخی دوروبرش، سنگین و بی حرکت خوابیده بود و هیچ نشانی اززندگی نداشت.
دوستان برفدونه وقتی دیدند خرس بزرگ تکان نمی خورد، نا امید شدند و نق زدند که بی خود زحمت نکش! ابن کارهیچ فایده ای ندارد. خرس ها تا آمدن بهاردرخواب خواهند ماند. ما هم همین جا یخ میزنیم و می خوابیم وقتی بهارآمد یک فکری می کنیم. شاید با رسیدن بهار وتابستان هوا آنقدرگرم شود که برف ها آب شوند و ما هم دوباره آب شویم و ابرشویم وبرویم.
ولی برفدونه گوشش به این حرف ها بدهکارنبود. نه طاقت صبرکردن تا تابستان را داشت و نه امید به اینکه یخ های قطبی درتابستان آب شوند. سودای رفتن داشت و هیچ چیزی نمی توانست ناامیدش کند واین فکر را ازسرش بیرون کند. این بود که فکرتازه ای به سرش زد: باید هرطورشده قطره شوم و به زمین فرو روم. آن جا گرم است ، با قطره های دیگر جویی درست می کنیم و ازاین جا می رویم. میدانم قطره های دیگری درزیر زمین هستند که ازاین فکرمن خوششان خواهد آمد. با این فکربود که بلورهای زیبای خود را درلابلای موهای تن خرس فرو کرد. گرمای بی رمق تن خرس کم کم تن برفدونه را هم گرم کرد و کریستال های تن او آب شدند و به تدریج تبدیل به یک قطره کوچک آب شد.
(ادامه دارد)

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد «رفتن و رفتن و رفتن»












اطلاعات ضبط؟