«رفتن و رفتن و رفتن»

January 11, 2006

2- « آبدونه »

برفدونه که حالا دیگر آبدونه شده بود، به زحمت خودرا در لابه لای موهای تن خرس نگه داشت تا به اندازه ای گرم شود که درهنگام افتادن روی زمین یخزده، دو باره منجمد نشود و بتواند از میان برفها گذشته و به زمین نفوذ کند. آبدونه وقتی احساس کرد خوب گرم شده خودرا به تندی به سوی زمین رها کرد. ازروی تن خرس لغزید و با سر به روی برفها فرود آمد. می چرخید و می رقصید تا تنش یخ نزند. سر دانه های برف دوروبرش داد می کشید و خواب سنگینشان را برمی آشفت و آن هاراآب می کرد و با تلاشی بزرگ همراه خود به زیرزمین می برد. با هرزحمتی بود، آبدونه و دوستانش بعدازمدتی به جایی رسیدند که هوا خیلی سرد نبود و ازخطر یخ زدن و ماندن رها شدند.
خاک زمین درآن قسمت نمناک بود. آبدونه درحالیکه سرازپانمی شناخت دوستانش را به دورخود جمع کرد و گفت: حالا وقت آن رسیده که دست به دست هم دهیم و جویباری درست کنیم و راه بیفتیم. با شنیدن این حرف قطره هایی که درتن خاک لمیده وآن را نمناک کرده بودند به طرف هم رفتند و به همراهی آبدونه کم کم سنگین ترشده و چکه چکه خاک را شسته و باریکه راهی ازمیان آن ساخته و به صورت جریان زلالی شروع به حرکت کردند.
گرچه حرکت آن ها کند و یکنواخت بود، ولی قطره های جلویی با کوشش و تلاش بسیار ذرّه های خاک پیش روی خودرا می شستند وراه را درآن تاریکی بی انتها باز می کردند و وقتی خسته می شدند، عقب تری ها جای ان هارا می گرفتند و یک لحظه ازحرکت باز نمی ایستادند. به این ترتیب آبدونه ودوستانش که حالا دیگر تعدادشان آن قدرزیاد شده بود که ازشمارش خارج بود، راهی بسیاردراز را درزیرزمین پیموده وتبدیل به یک نهر زیرزمینی بزرگ شده بودند. حرکتشان تند و زورشان خیلی زیاد شده بود. قطره های دیگر هم که ازرخوت و تاریکی آب های زیر زمین خسته شده بودند، وقتی جریان زلال آب را می دیدند، با شتاب خودشان را به نهررسانده و وارد جریان می شدند.
آبدونه ما به همراه جریان آبش پس ازگذشتن از پیچ و خم ها وکوره راههای طولانی وتاریک که پرشوروشاد وخوشحال آن را پیموده بودند، یک روز به یک دریاچه رسیدند. یک دریاچه زیرزمینی بزرگ که آب آن زلال زلال بود و سرد سرد و هوا تاریک تاریک.
آبدونه و دوستانش که بعد از آن همه راه حسابی خسته شده بودند، ازاین که به جای به این خوبی رسیده بودند خیلی خوشحال شدند و درحالیکه تنشان را برای رفع خستگی کش می دادند به آرامی خودرا درلابه لای آب های سرد دریاچه ول کردند و به خوابی آرام فرو رفتند.
ولی هنوز مدت زیادی نگذشته بود که آبدونه که درهمان نزدیکی ورودی نهر به دریاچه خوابیده بود، ازصدای شرشر ملایم ریزش آب نهربه دریاچه بیدار شد. با خود گفت: مثل این که خیلی خوابیده ام. نگاهی به دوروبرش کرد و یک دفعه از سکوت و تاریکی آنجا ترسش گرفت. وقت رفتن بود ولی چگونه؟
همه جا ساکن وآرام بود و قطره های دوروبرش سخت به هم چسبیده و خواب بودند وتکان نمی خوردند. نه موجی، نه نسیمی! دریاچه سنگین و بی خیال درجایش لمیده بود. تنها حرکتی که به چشم می خورد، ریزش یکنواخت و آرام آب به دریاچه واز نهری بود که خودش آن را به وجود آورده بود. برگشتن به طرف جریان ورودی آب ازدست آبدونه برنمی آمد و تازه اگرهم ممکن بود، کار بیهوده ای بود زیرا راهی بود که یکبار آن را پیموده بود. این بود که فکردیگری به سرش زد: درحالیکه سعی می کرد با قطره های ساکن آب که دوروبراو خوابیده بودند یکی نشود، خودش را کم کم به ته آب کشید. درآنجا یک بار دیگر قطره های دیگر بیدار را صدا کرد و فکری را که داشت با آن ها درمیان گذاشت:
دوستان بیایید دورهم بچرخیم و حرکت کنیم. اینجا ته دریاچه است و فشار خیلی زیاد است. اگردورهم بچرخیم و حرکت کنیم، فشارآب هم به ما کمک می کند و می توانیم یک جای سست ازخاک کف دریاچه را پیدا کنیم و آن جارا سوراخ کنیم و اززندان فرار کنیم. اگر اینجا بمانیم، آفتابی نیست که تن ماراگرم کند، سال های سال دراین دریاچه تاریک زیرزمینی می مانیم و آفتاب و ابر و بهاررا فراموش می کنیم.
قطره های دیگر با شنیدن نام آفتاب و ابر و بهار چشمشان برق زد و جانی تازه گرفتند. همانطور که آبدونه گفته بود دورهم جمع شدند وبا حرکت دورانی و تند خود یک گرداب زیرآبی نیرومند به وجود آوردند و بعداز مدتی توانستند یک قسمت ازکف دریاچه را سوراخ کرده و به دل خاک فرو روند. به دنبال آن ها قطره های دیگری هم که دراثر جنب و جوش دوروبر حود ازخواب گران بیدار شده بودند، روان شدند و بعد قطره های دیگر. یک بار دیگر آبدونه درجلو و دوستان بی شمارش درعقب درتاریکی زیرزمین شن ها و ماسه ها و خاک نرم را شستند و به جلو رفتند.
بعد از گذشتن از پیچ و خم های طولانی یک روز ناگهان به جای بسیار بزرگ و نیمه روشنی رسیدند که جلویشان خاک نبود. زیر پایشان حالی بود و پایین تر هم سنگی بود. قطره های آب با تمام قدرت و سرمست ازشادی خودرا از آن بالا به طرف پایین ول کردند و به صورت یک آبشار زلال رقص کنان شیرجه رفتند. صدای آبشار و ارتفاع زیاد آن همراه با ذره های خیلی ریز آب و رگه های نور که به شکل رنگین کمانی ازمیانشان عبورمی کرد، منظره با شکوهی را به وجود آورده بود.
جایی که آبدونه ودوستانش اکنون به آنجا رسیده بودند یک معدن بزرگ زیرزمینی بود که همه جایش تاریک بود. فقط رگه ای ازنورآفتاب ازسوراخی دریک گوشه ی آن به آبشار می تابید و غیرازآن فقط نورچراغ های روی کلاه کارگران معدن بود که این سو آن سو مشغول چکش زدن و استخراج الماس ازدیواره های مرطوب معدن بودند.
آبدونه داستان ما حالا دیگرازشادی می خواست پردربیاورد. یک پارچه شوروآتش شده بود. منظره باشکوه آبشاری را که خود به وجودآورده آن بود تماشا می کرد و با غرور به دوستانش می گفت: دوستان تنبل من که به حرف من گوش نکردند حالا سه هزارکیلومترآن طرفتر در سرزمین سرد قطب یخ زده اند و درخوابی طولانی و رخوتناک فرورفته اند. آن ها اگر می دانستند آبشارشدن چه کیفی دارد حتماً کمی به خودشان زحمت می دادند و می جنبیدند.
آبدونه همین طور که این حرف هارا می زد دید که چند تا ازکارگرهای معدن به طرف آبشار می آیند. آن قدر خسته بودند که نای حرف زدن نداشتند. صورتشان سیاه بود و چشم هایشان ازبس برق میزد جای چراغ روی کلاهشان که آن را خاموش کرده بودند گرفته بود. وقتی نزدیکتر آمدند انگارصدای دل انگیز آبشار کمی بار خستگی را ازدوششان برداشت.

آبدونه خودش را کمی ازجریان آب کنارکشید وروی سنگی نشست تا بتواند کارگرهارا بهتر ببیند. سه نفر بودند، دو جوان و یکی که پیربود ودرمیان صورت سیاهش، ته ریش او به سفیدی می زد. پیرمرد به جوان تر ها گفت: بچه ها من تا حالا این آبشاررا دراین قسمت معدن ندیده بودم، بیایید ازاین آب خنک کمی به صورتمان بزنیم.
آبدونه با شنیدن این حرف ناگهان فکری به سرش زد و بدون معطلی به آن قسمت ازآب پرید که جلوی دست پیرمرد باشد. پیرمرد آبدونه را همراه با مشتی پرازقطره های دیگر برداشت و به صورتش پاشید.ازبرخورد آب خنک و زلال به صورتش چنان احساس سبکی به او دست داد که آهی از مسرت و رضایت کشید. سپس کفی هم ازآب نوشید و با دوستانش گفتگو کنان به راه افتادند.
(ادامه دارد)

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد «رفتن و رفتن و رفتن»

پينگ نمي‌کني ديگه برادر من! پينگ نمي‌کني...
اونوقت هر دو سه روز يه بار توي اين ليست به اين بالابلندي بايد يادت بيفتيم و بياييم و کلي مطلب را جويده نجويده بديم پايين و بريم حياط هاي ديگه...
خودمونيم اين شد يه غر حسابي!!
.......
فرداشب سر فرصت بيام اين داستان دو قسمتي رو بخونم ببينم مي‌تونم از توش يه چيزي دربيارم براي قصه‌هاي آخرشب "کوچيکه" يا نه

آشپزباشي | January 11, 2006 03:45 AM












اطلاعات ضبط؟