« شازده کوچولو »

January 15, 2006

شازده کوچولوی آنتوان دوسنت اگزوپری را سال ها پیش با ترجمه دل انگیز محمد قاضی بارها خوانده و مجذوب سادگی وپیام شورانگیز آن شده بودم. سال ها بعد ترجمه دیگری نیز به همان خوبی از احمد شاملو از آن منتشر شد با این تفاوت که شاملو "شازده" را "شهریار" می نامید. شاید به خاطر اینکه او هرچه درآن اسم شاه است را خوش نداشت! ولی من هم چنان همان "شازده کوچولو" را بیشتر دوست دارم. شازده کوچولو به نظرم بیانیه ای ساده و فشرده از سرگشتگی انسان و دلتنگی های اوست. صحنه های دیدار شازده کوچولو با پادشاه و بازرگان و مست و فانوس بان سرشارازنشانه های رل انگیز است. به این فرازهای سمبلیک زیبا توجه کنید:
"پادشاه به‌او گفت: -خميازه کشيدن در درگاه پادشاه از نزاکت به دور است. اين کار را برايت قدغن می‌کنم. شازده کوچولو که سخت خجل شده‌بود در آمد که:
-نمی‌توانم جلوِ خودم را بگيرم. راه درازی طی‌کرده‌ام و هيچ هم نخوابيده‌ام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس به تو امر می‌کنم خميازه بکشی. سال‌هاست خميازه ‌کشيدن کسی را نديده‌ام برام تازگی دارد."

"سوزن‌بان گفت: -آدمی‌زاد هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد."

"-قشنگیِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلی است که ما نمی‌بينيمش..." (1)

اما اوج داستان در مکالمه روباه و شازده کوچولوست. این قسمت ازداستان را با ترجمه نق نقو از متن انگلیسی داستان اینجا تقدیم می کنم: (2)


روباه گفت: صبح به خیر!
شازده کوچولو با ادب گفت: صبح به خیر. گرچه وقتی برگشت هیچ کس را ندید.
صدا گفت: من اینحا هستم زیر درخت سیب.
شازده کوچولو گفت: کی هستی؟ چه خوشگلی!
روباه گفت: من یک روباه هستم.
شازده کوچولو گفت: بیا با هم بازی کنیم. من خیلی غمگینم.
روباه گفت: نمی تونم باهات بازی کنم من هنوز رام نشدم.
شازده کوچولو گفت: آه ببخشید. وپس از کمی تامل پرسید: رام یعنی چی؟
روباه گفت: تو مال اینجا نیستی؟ دنبال چی می گردی؟
شازده کوچولو گفت: دنبال آدم می گردم. رام یعنی چی؟
روباه گفت: آدم؟ اونا تفنگ دارند و شکار می کنند. خیلی مزاحم اند. اما تنها کارخوبی که می کنند اینه که مرغ و خروس پرورش میدن. دنبال مرغ و خروس میگردی؟
شازده کوچولو گفت: نه دنبال دوست می گردم. رام یعنی چی؟
روباه گفت: رام کردن کاریه که بیشتر وقتا فراموش می شه. یعنی ایجاد دلبستگی.
- ایجاد دلبستگی؟
روباه گفت: آره فقط همین. به نظر من تو هیچی نیستی به جز یک پسر کوچولو مثل هزاران پسر کوچولوی دیگه و بهت هیچ احتیاجی ندارم. تو هم به من هیچ احتیاجی نداری چون من هم به نظرتو یه روباه بیشتر نیستم مثل هزاران روباه دیگه. اما اگه منو رام کنی اونوقت به هم محتاج خواهیم بود. برای من تو درتمام دنیا بی همتا خواهی شد. برای تو من درنمام دنیا بی همتا خواهم شد.
شازده کوچولو گفت: آهان کم کم دارم می فهمم. یک گلی هست که فکر می کنم منو رام کرده.
روباه گفت: ممکنه همینطورباشه. تو زمین ازاین اتفاق ها میفته.
شازده کوچولو گفت: اوه من از زمین حرفی نزدم.
روباه گیج شد و با کنجکاوی پرسید: تو ازیک سیاره دیگه اومدی؟
- آره
- تو اون سیاره هم شکارچی هست؟
- نه
- آه جالبه. مرغ و خروس چی؟
- نه
روباه گفت: افسوس که هیچ چیزی کامل نیست.
بعد به حرف اولش برگشت و گفت: زندگی من خیلی یکنواخته. من مرغ و خروس شکار می کنم، آدما منو شکار می کنن. همه مرغ و خروس ها مثل همن و همه آدم ها هم مثل همن. برای همینم من یک کمی حوصله ام سررفته. اما اگه تو منو رام کنی مثل این میمونه که خورشید تو زندگی من دوباره خواهد درخشید. صدای پایی رو خواهم شناخت که با صدای پای دیگران فرق داره. صدای پای دیگران باعث میشه من ازترس برم توی سوراخ. ولی صدای پای تو مثل یک آهنگ خوشنواز منو ازتو سوراخم بیرون می کشه. تازه نگاه کن! گندمزارو می بینی؟ من نون نمی خورم برای همین هم گندمزار برای من بی معنیه! واین خیلی غمگینه. ولی موهای تو طلايیه ، فکرشو بکن وقتی که منو رام کنی گندمزار که اونم رنگش طلاییه تورو به یاد من میندازه و من ترنم بادرودرگندمزار فقط به خاطرتو دوست خواهم داشت.
روباه برای مدتی طولانی به شازده کوچولو خیره شد وبعد گفت: لطفاً منورام کن!
شازده کوچولو گفت: خیلی دلم میخواد ولی وقتشوندارم. باید برم دنبال دوست بگردم و چیزهایی که بفهممشون.
روباه گفت: فقط چیزهایی رو می تونی بفهمی که اونارو رام کرده باشی. آدما دیگه وقت برای فهمیدن چیزی ندارند. اونا همه چیزو حاضرآماده ازفروشگاه ها می خرند. اما هیچ فروشگاهی پیدا نمی شه که بشه ازش دوستی خرید. (3) برای همین هم هست که آدما دوستی ندارند. اگه تو یه دوست می خواهی بیا منو رام کن!
شازده کوچولو گفت: چکارباید بکنم که تورام بشی؟
روباه گفت: باید خیلی صبورباشی. اول باید با یک کم فاصله ازمن روی علف ها بشینی. آهان مثل همین. من ازگوشه چشم بهت نگاه می کنم و هیچی نمی گم. همه سوء تفاهم ها ازحرف زدن ناشی می شه. بعد هرروز کمی فاصلتو با من نزدیک تر می کنی.
روزبعد شازده کوچولو برگشت.
روباه گفت: کاشکی سرهمون ساعت دیروزی برمی گشتی. اگرمثلاً توهرروز سرساعت چهاربعرازظهربرگردی، ساعت سه که می شه من کم کم ذوق می کنم و هرجی دقیقه ها میگذره من بی تاب تر میشم. ساعت چهارنگرانت می شم و وقتی بیایی بهت نشون می دم چقدرازدیدنت خوشحالم. ولی اگه هرروز سریک ساعت دلبخواه بیایی، اون وقت دل من نمیدونه کی به تپش بیفته. باید سنت های درست رو رعایت کنی!
شازده کوچولو پرسید: سنت دیگه چیه؟
روباه گفت: این هم یکی ازاون چیزاییه که اغلب فراموش می شه. سنت چیزیه که باعث می شه روزها باهم فرق داشته باشند. مثلاً بین شکارچی ها رسمه که روزهای پنجشنبه برن با دخترهای دهکده برقصند. بنابراین روزهای پنجشنبه برای من بهترین روزه. می تونم بی خیال تا ته تاکستان ها برم. اگه شکارچی ها هرروزهفته که دلشون می خواست برای رقصیدن می رفتن، همه روزهای هفته مثل هم می شدند.
بعد شازده کوچولو روباه رو رام کرد و وقتی که لحظه رفتن رسید.....
روباه گفت: آه من گریه ام می گیره.
شازده کوچولو گفت: تقصیرخودته که خواستی رامت کنم. من که نمی خواستم آزاری بهت برسونم!
روباه گفت: بله همینطوراست.
شازده کوچولو گفت: ولی حالا که گریه ات گرفته؟
روباه گفت: بله همینطوراست.
- بنابراین هیچ فایده ای برات نداشت.
روباه گفت: برای من که خیلی فایده داشت به خاطررنگ گندمزار. حالا برو به گل های سرخ نگاه کن. می فهمی که گل سرخ تو درجهان یگانه است. بعدش برای خداحافظی پیش من بیا می خوام رازی رو به عنوان هدیه بهت بگم.
شازده کوچولو رفت و به خرمن گلهای سرخ نگاه کرد و به آن ها گفت:
- حالا شما برای من هیج چیز نیستید. هیچ کس شمارا رام نکرده و شماهم هیچ کس را رام نکرده اید. شما مثل روباه من هستید وقتی که اولین باراورا دیدم. او فقط یک روباه بود مثل هزاران روباه دیگر ولی حالا من صاحب یک دوست هستم و او برای من درتمام دنیا یگانه است.
گل های سرخ خیلی شرمنده شدند.
شازده کوچولو گفت: شما زیبا هستید ولی تهی! هیچ کس برای شما نمی میرد. ممکن است یک آدم عادی تصورکند شما شبیه گل سرخ من هستید، ولی او به تنهایی برای من ازصدتای شما مهم تراست. برای اینکه این اوست که من آبیاری اش کردم، شبها زیرحبابش گداشتم تا ازگزند باد درامان بماند، اوست که به خاطرش همه کرم هارا ( به جزدوسه تا که برای پروانه شدن باقی گذاشتم) کشتم. فقط اوست که نازش را خریده ام. زیرا او گل من است.
بعد شازده کوچولو به دیدن روباه رفت وگفت: بدرود!
روباه گفت: بدرود. واین راز من است، رازی بسیارساده: فقط با چشم دل است که می توان به درستی دید. آنچه اصیل است با چشم سردیده نمی شود.
شازده کوچولو تکرارکرد: آنچه اصیل است با چشم سردیده نمی شود.
- آن چه گل سرخت را مهم می کند زمانی است که به پای آن صرف کرده ای.
شازده کوچولو گفت: آن چه گل سرخم را مهم می کند زمانی است که به پای آن صرف کرده ام.
روباه گفت: آدم ها این مهم را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو تا ابد مسئول آن چه هستی که رامش کرده ای. تو مسئول گل سرخت هستی.
شازده کوچولو برای اینکه فراموش نکند تکرارکرد: من مسئول گل سرخم هستم.(4)

پی نوشت ها:
(1) = متن کامل ترجمه شاملو دراین جا ست.
(2) = متن کامل انگلیسی مورد استناد این ترجمه دراین جاست.
(3) = "جهان بگشتم و دردا که هیچ شهرودیار
نیافتم که بخت فروشند دربازار" (ناصرخسرو )
(4) = "آن یارنکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه میخواهی؟ گفتم که همین خواهم" (جلال الدین مولوی)


 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد « شازده کوچولو »












اطلاعات ضبط؟