« اندر دیگراندیشی و عدم دلبستگی »

January 16, 2006

دیروز نق نقو دراین جابرایتان اندر مزایای رام شدن و دلبستگی و ازاین حرفها اززبان روباه شازده کوچولو گفت. اما امروز زده به سرش و عصیان کرده و می خواهد اندر فواید عدم دلبستگی و خوبی دیگراندیشی بگوید.
لابد می فرمائید این دیگه چه جورشه؟ نمی شه که آدم امروز یه چیز بگه فرداش بزنه زیرش! عرض میکنیم: نق نقوست دیگر! اسمش روشه هرروز یک نقی میزند. می فرمائید خوب حالا کدومشو گوش کنیم؟ عرض می کنیم: اگر از نق نقو می پرسید هردورا! می فرمائید مگه میشه؟ بع...له خوبم میشه. اگر هم از ما نمی پرسید که خوددانید.
واما برویم سراصل مطلب: این ادبیات عرفانی ما پراست از احترام و حتی توصیه به دیگراندیشی و ستایش از عدم دلبستگی. حالا ممکن است یک نفر این وسط بپرسه خوب اگه اینجوریه پس چرا سران قوم ما از هووخشتره گرفته تا امروز برخلاف این عمل می کنند؟ جوابش ساده است: واسه اینکه اگه سران قوم ادبیات عرفانی می خوندند که دیگه سران قوم نمی شدند. اگرهم همینجور تصادفی و قضا قورتکی یه دفعه به بارگاه قدرت می رسیدند، یا به تیر غیب گرفتار می شدند، یا چیزخورشون می کردند و یااینکه خودشون داوطلبانه عطای قدرت را به لقایش می بخشیدند (که البته این آخری را هیچکس تا حالا ندیده).
حالا چند تا مثال میزنم خودتون ببینین این ادبیات چقدر لطیف و زیبا هستند:

1- می گویند ابراهیم بسیار مهمان دوست بود به طوریکه بدون مهمان نمی توانست سرسفره بنشیند و غذابخورد. یکبار اتفاقاً دوسه روز گذشت و مهمانی برایش نرسید. ابراهیم که سخت گرسنه و درمانده شده بود در بیرون سرایش ایستاد تا رهگذری را به طعام دعوت کند. ازدور پیرمردی را دید که در شهر به کفر و خدا ستیزی شهره بود. آهی کشید ودردل گفت: کاش این مرد خدا پرست بودی تا من اورا طعام دادمی. در همان گاه اورا ندا رسید که: ای ابراهیم! ما این مردرا عمری است نعمت داده ایم ولی توکه خودرا پیامبر ما می دانی نمی توانی اورا یک دم برسفره ات بنشانی؟
2- پس ازاینکه توفان نوح فرونشست و قوم او برزمین استقرار یافتند، نوح کوزه گری پیشه کرد و کوزه های بسیارساخت. روزی فرشته ای به کارگاه او نازل شد و گفت خداوند فرمان داده است همه کوزه هایت را بشکنی! نوح گفت برو به خداوند بگو من این کوزه هایم را دوست دارم وبه آن ها دل بسته ام و نمی خواهم آن هارا بشکنم. روزدیگر باز فرشته بازآمد که خداوند من گفت به نوح بگو من در استجابت خواسته تو توفانی سنگین فرستادم و تمام خلق جهان را که چون تو نمی اندیشیدند نابود کردم. ولی اکنون تو حاضرنیستی کوزه های بیجان خودرا که من خواسته ام بشکنی؟ نوح که این پیغام شنید گریست و کوزه هارا برسرخودشکست.
3- و موسی که درداستان شورانگیز او با شبان، زبان دیگرگون شبان را برنتابید و خداوند اورا واداشت که درپی شبان بدود و پوزش خواهد که داستان آن را همه شنیده ایم ونق نقو نیز پیشترگفته است.
4- "خداوندگار" دل سوختگان، مولانا جلال الدین – که دراین دیارفرنگ با نام "رومی" سخت نامدارشده – نیز می گوید: "مفتاح شو، مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو، دندانه شو". چقدرزیبا و عمیق است این ترکیب که آدم ها همه نه تنها "مفتاح" (کلید) که بلکه "دندانه" کلید شوند و همه قفل های زنگ زده اندیشه هارا باز کنند.
5- واما رند عالم سوز ازل و ابد ایران، حافظ شیراز هم دراینمورد می فرماید: "غلام همت آنم که زیر چرخ کبود – زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزادست"
6- و بالاخره حکیم نیشابوری ما، عمر خیام هم دراین زمینه سوال و حیرتی شگرف دارد که می گوید: " جامی است که عقل آفرین می زندش- صد بوسه زمهر برجبین می زندش- این کوزه گردهر چنین جام لطیف- می سازد و باز برزمین می زندش"

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « اندر دیگراندیشی و عدم دلبستگی »

هم خویش رابیگانه کن هم خانه راویرانه کن
وانگه بیا بانق نقو یک نق نق جانانه کن

شهرام | January 16, 2006 05:42 AM












اطلاعات ضبط؟