« نِقِستان »

January 29, 2006

حکایت
ازاستاد وزغ الحکما که درعلم شطرنج بس چربدست ببودی نقل کرده اند که در شطرنج استمرار باید و هم او بفرمود دوجوان را شطرنج بیاموختمی وخواستمی آن هارا آزمودن پس بگفتم یکدست بشطرنجند تا دریابیم چندمَرده حلاج اند. پس برسردیگر شاگردان شدمی و گاه بازگشتن بدیدم که دو جوان بازی همی کنند ولی برصفحه اثری ازشاه سیاه وسفید نی! درشگفت شدم وپرسیدم مرشاهان را چه برسرآمد؟ جوانان بگفتند: زدیم رفت پی کارش!!
کارملکی رانشاید بر کف خامی سپرد
ورنه ملک وملت و حاکم فسرد
گربه نادانی سپردی کارملکت رابدان
دشمنت واردنمودی درنبردبُردوبُرد

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد « نِقِستان »












اطلاعات ضبط؟