«گل ها حرف های قشنگی هستند»

January 09, 2006

کارتمام شد، همه رفتند به کلاس درس و هرکس سرجای خودش نشست. پنج دختر بودند و هفت پسر و همه نابینا. درکارگاه کوچکشان قیچی گل چینی می ساختند. فقط همین را آموخته بودند.
آن روز معلم تازه ای به کلاس آمده بود ودرس تازه ای برای گفتن داشت. از جمع نابینایان پرسید:
- ازشما کسی هست رنگ گلی را به خاطرداشته باشد؟
خاموشی برکلاس حاکم شد، تلخ، خیلی تلخ. همه با چهره های غمگین به انتظارماندند. سایه گنگ حسرتی بر چشم های پژمرده ولبهایشان نشسته بود. انگارازپرندگان پرشکسته ای پرسیده باشند:
- پروازرا به یاد می آورید؟
دختری ازکنج کلاس همه را ازعذاب سکوت رهانید: شما بگوئید آقا معلم، ازرنگ گل ها بگوئید...
و معلم گفت:
گل لاله به رنگ بوسه، گل اطلسی به رنگ شرم، گل مریم به رنگ معصومیت، گل یخ به رنگ تنهایی، گل سرخ به رنگ لبخند، گل شقایق به رنگ فریاد، گل زرد به رنگ یک آه، گل نرگس به رنگ صبح بهار و بنفشه به رنگ سلام....
و کلاس یک صدا گفت:
- گلها چه حرف های قشنگی هستند آقا معلم....
دیگرهیچکدام شان حاضرنشد قیچی گل چینی بسازد و کارگاه تعطیل شد.

پ.ن.: این مطلب لطیف را سالها پیش درروزنامه ای خوانده ودردفتری یادداشت کرده بودم، امشب تصادفاً به آن برخوردم.
پ.ن.2: عکاس گلها: پویا

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد «گل ها حرف های قشنگی هستند»












اطلاعات ضبط؟