« قافله عمر »

February 01, 2006


رادیوی "اکسلسیور" ما

اسمش "اکسلسیور" بود. ساخت بلژیک یا فرانسه. به رنگ سبز وطلایی و با صفحه ای شیشه ای درپیشانی که نقشه جهان رویش بود واسم شهرهای دنیا. پنج موج داشت از متوسط تا کوتاه و نوایی با کیفیت بسیارخوب ازدوبلندگوی چپ وراست آن برمی خاست. سنگین بود و نسبت به رادیوهای ترانزیستوری فسقلی امروز بسیاربزرگ. برخلاف بیشتررادیوهای آن روز یک جعبه مکعب مستطیل بازاویه های تیز نبود. گوشه هایش همه قوس ومنحنی بودند که زیبایی درانحناست. برای خودش بروبیایی داشت وسنگین وباوقاردرطاقچه می نشست. سخت افزاری – برای من - نشانه ساده دلی هایی که کم وکمترشد.
تا اینکه آن راروشن می کردیم و چند دقیقه طول می کشید تا گرم شود ...و آنگاه امواج خاطره بود که ازبلندگوهایش می تراوید:
درمیان خواب وبیداری گرگ و میش صبح صدای ریتم ضرب زورخانه ای شیرخدا بود وپس ازآن آرم برنامه کودک که ماراازخواب بیدار میکرد وصدای گرم قصه های خانم مولود عاطفی وترانه های "جیک جیک جوجه هایم حمید عبادی" و "اسباب بازی هایم" آلیس وبلا که مارا راهی مدرسه می کرد ودرهنگام بیرون رفتن ازدرصدای آرم "زن وزندگی" را می شنیدیم. ظهرها موسیقی آذربایجانی وصدای مصطفی پایان بود که تا درخانه پخش می شد مادربزرگم ازآشپزخانه می گفت "اورادیونین سسی نی اوجاد" (صدای رادیو را زیاد کن) و شاید به همین دلیل بود که بعدازمرگ مادربزرگ، پدرم تا مدتی هرگاه که درخانه بود اجازه نمیدادرادیورا روشن کنیم.
دکتر بسیطی پزشک همیشگی رادیو بود که به قول آدم بزرگ های آن روزها زبانش مخرج صدای "ر" نداشت وآن را "ی" تلفظ می کرد وهمیشه درحال دادن دستورهای بهداشتی وبیشگیرانه بود. بعدازظهرها "آنچه شما خواسته اید" بود که هنوز موسیقی آرم آن بعد از سال ها درسرم طنین دارد و "همه روزهمین ساعت همینجا" وهمپنین ساز سلو و گل های رنگارنگ و گل های جاویدان و یک شاحه گل که درمیان موسیقی بزرگان آن روزها "روشنک" شعرهای حافظ وسعدی ورهی ودیگرشاعران را می خواند تا این که به انتهای برنامه میرسید ومی گفت: پیوسته دلت شاد ولبت خندان باد!
عصرهرچهارشنبه مراسم قرعه کشی بلیط های بخت آزمایی بود که کمال الدین مستجاب الدعوه مجری آن بود و فرهاد مهراد درترانه "هفته خاکستری" با شعرتلخ "عصر چارشنبه من عصرخوشبختی ما – هه – عصرگندیدن من عصرجون سختی ما" آن را جاودانه کرد. و چهارشنبه شب ها ساعت هشت، بعد از پخش صدای نفس نفس ودویدن وشلیک یک گلوله وصدایی که می گفت: آه سوختم وزنگ تلفن، "حیدرصارمی" بود که می گفت "ارادتمند جانی دالر"و درنوشته های جلال نعمت اللهی در هیبت کارآگاه "جانی دالر" به خانه شنوندگان می آمد و همراه با دستیارش سرگروهبان والش دزدان و جانیان و تبهکاران را با زیرکی وهوش وازاشتباه های ظریف وکوچکی که میکردند گیرمی انداخت وبه دست قانون می سپرد تا به سزای اعمال خود برسند و گوینده درپایان می پرسید: شنوندگان عزیز به ما بگوئید جانی دالرازکجافهمید قاتل کیست؟ وجایزه بگیرید.
شب های جمعه ساعت 9 "سخنرانی دانشمند محترم آقای راشد" بود که ازاهالی منبرآن روزها بود ودرس های اخلاق ودین می داد. صبح جمعه برنامه شما ورادیو بود که مستجاب الدعوه وفروزنده اربابی آن را اجرا می کردند وپدربرنامه های تفریحی صبح جمعه سال های بعد بود. خوانندگان مشهورآن روزها: پوران ودلکش ومرضیه والهه و عارف و ویگن و مهستی و هایده و گوگوش و عقیلی و منوچهروروانبخش ....معمولاً آهنگهای جدید خودرا دراین برنامه اجرا می کردند. وهنرمندان دیگرازجمله (نویسندگان) پرویزخطیبی، حاجی حسینی، (هنرپیشگان) حمید قنبری، علی تابش، منوچهرنوذری، زرندی، مهین دیهیم، آذری، عبدالکریم اصفهانی و.......کارهای نمایشی وتفریحی ومسابقه وسرگرمی را دراین برنامه ارائه می کردند. تیپ ها وکارآکترهای بسیاری دراین نمایشنامه های طنز ماندگارشدند ازجمله فلفلی، شنوا، عزیزدردونه حسن کبابی، آمیزعبدالغنی روغنی، آق کوچول و....
بعدازظهرجمعه قصه بچه ها بود که درآن، درسال های دورتر صبحی مهتدی و سپس مهدی (؟) گلسرخی هردو با صدایی بسیار گرم ومخملین قصه های زیبایی می گفتند و غروب جمعه نوبت "مسابقه بیست سوالی" بود که ازمحبوبترین برنامه های آن سال ها محسوب می شد. تقی روحانی با آن صدای قوی وپرابهت مجری آن بود و شرکت کنندگان باید با پرسیدن 20 سوال پاسخ مسابقه را پیدا می کردند و ساعت "داماس" یا "ناوزر" برنده می شدند. سوال ها معمولاً با جامده؟، جان داره؟ منقوله؟ آغاز می شد و با "تو جیب جا می گیره؟ و.. ادامه می یافت. اگر 15 ثانیه می گذشت و شرکت کننده سوالی نمی پرسید زنگی به صدا درمیامد ومجری می گفت: پانزده ثانیه گذشت یک سوال ازدست دادید! و معمولاً درسوال های پانزدهم به بعد مجری راهنمایی هم می کرد.
شنبه شب ها برنامه "مشاعره امشب ما" بود که مهدی سهیلی مجری آن بود و پس از خواندن یک بیت شعر توسط اولین شرکت کننده، مهدی سهیلی ، باتوجه به حرف پایان آن بیت به دومی می گفت (مثلا) "ب" بفرمائید و اوباید بیتی را می خواند که با حرف "ب" شروع شود. ما وقتی کوچکتر بودیم قاعده بازی را نمی فهمیدیم وبعدازهربیت پدربزرگم می گفت: (مثلاً) جیم بفرمائید و وقتی مجری برنامه نیز همین را می گفت من و خواهرم درحیرت می شدیم وازاو می پرسیدیم: آقاجون تروخداازکجا فهمیدی؟!
وبالاخره نقل آن امواج خاطره بی گفتن از برنامه "داستان های شب" بی گمان یک چیزی کم خواهد داشت. برنامه ای که برای سال ها همه اعضای خانواده مارا ، مثل بی شماری ازخانواده های دیگردرآن روزها، درساعت ده هرشب پای رادیو میخکوب می کرد تا صدای دل انگیز سوئیت "شهرزاد" ریمسکی کورساکف دردل شب پخش شود و بعد صدای گرم و گیرای "مانی" که به نیابت ازشهرزاد هزارویک شب می گفت: یکی بود یکی نبود – برنامه داستان های رادیو ایران. سپس داستانی با قهرمانان وفضایی ایرانی یا خارجی، جدید یا قدیم ودرسبک های مختلف که از شنبه شب شروع می شد وهرشب به مدت نیم ساعت همراه با موسیقی متن و به شکل نمایشنامه رادیویی پخش می شد. در لحظه ای حساس وهیجان انگیز قطع می شد و مانی می گفت شنوندگان عزیز دنباله این داستان را فردا شب گوش کنید وسپس تکه ای دیگر از سوئیت شهرزاد پخش می شد وما هرشب درانتظار می ماندیم تا جهارشنبه شب که داستان تمام می شد ودرپایان داستان ترانه زیبای لالایی ویگن پخش می شد. نویسنده اصلی داستانهای شب به نظرم "عزیزالله حاتمی" (؟) بود ولی یادم می آید که گاهی "پوران فرخزاد" (خواهرفریدون فرخزاد) ودیگران نیز آن را می نوشتند. نقش آفرینان داستان های شب، آن ها که به یادم مانده است، رامین فرزاد با صدایی بسیار دل نشین، مهدی علیمحمدی (که تکیه کلام معروف او "دوووووسِت دارم" بود)، مسعودتاجبخش، محتشم، ثریا قاسمی، اکبرمشگین، شمسی فضل اللهی، مهین دیهیم، ژاله و... بودند که هرجا که امروز هستند یادشان به خیر که درخاطرات ما حضوری همیشگی دارند.
بعد ها آن رادیوی اکسلسیور محبوب با آمدن رادیو های ترانزیستوری، گرامافون های تپاز، رادیو پخش های کاست وکارتریج و تلویزیون ازچشم افتاد و به دست برادرکوچکم اوراق شد تا سراز داخل آن درآرد! اما آن امواج خاطره برای همیشه دردل ما تروتازه مانده است.

این عکس یادگاری جالب را ازمجموعه "اصغر بیچاره" ازسایت فارسی بی بی سی پیدا کردم که جمعی از هنرمندان رادیورادردهه چهل نشان میدهد. عبدالعلی همایون" بازیگرنقش تلویزیونی سرکاراستوار درردیف وسط با سبیل پرپشت سیاه ومرتضی احمدی نفرسوم ازسمت راست درردیف عقب را شناسایی کردم. آیا کسی دیگران را می شناسد؟

پی نوشت ها:
1- یک تکه کوتاه ازسوئیت شهرزاد کورساکف رادراینجا گوش کنید(نمونه شماره 5 رادرپائین صفحه کلیک کنید)
2- ترانه لالایی ویگن برای تجدیدخاطره دراینجاست
3- دریکی از شماره های مجله فیلم نوشته زیبایی از کیومرث پوراحمد کارگردان ارزشمندمان خواندم که درآن شیفتگی خودرا به داستانهای شب رادیو وقهرمانان آن شرح داده بود وگفته بود به قدری شیفته این هنرپیشه ها بود که برای دیدنشان به میدان ارگ می رفت وساعت ها می ایستاد تا مثلاً حیدرصارمی از ساختمان رادیو بیرون بیاید. بخشی ازخاطرات کیومزث پوراحمدرادرمورد داستان های شب و جانی دالر دراینجا بشنوید. (ازوبلاگ راوی).
4- دوست داشتم یکی ازبرنامه های داستان های شب را هرکس که به آرشیو آن دسترسی دارد روی اینترنت می گذاشت. یکی دوتا ازترانه های برنامه کودک آن روزهارا وبلاگ ارزشمند "راوی حکایت باقی" ارائه کرده است که می توانید اینجا بشنوید.
5- دراین نوشته جای بسیاری ازبرنامه های خاطره انگیز ازجمله "راه شب" خالی است که نوشتن همه آن ها متن را خیلی طولانی می کرد.
خوب است دوستان هم دندانی (به قول آشپزباشی) که این نوشته را می خوانند، خاطرات خودرا با "غرغرهای" خود بنویسند تا نمک این نوشته پیدا شود.
غرغرتان مستدام.


 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(10)
غرغرهای دیگران در مورد « قافله عمر »

نام صحیح قطعه ای که به آن اشاره شده است
capriccio espanola است
قطعه را در لینک زیر به راحتی گوش کنید
http://www.harmonytalk.com/archives/000191.html

|

shahosein | April 30, 2006 09:56 AM

یادگاریم وخاطره اکنون.....سلام.برای من معتاد به نوستالژی اینجا عین دوا بود.دیگر از این به بعد رهایت نخواهم کرد دوست خوب.از آش÷ز باشی ممنون که ترا معرفی کرد.....خوب باشی.

امید | February 4, 2006 05:22 AM

جالب بود. منم فکر کنم یه مطلبی بنویسم در مورد سرنتیپیتی و بارباپاپا و واتو واتو از خاطرات نسل خودمون تو بروبکس.

یه لینک هم به اینجا خواهم داد

Pooya | February 3, 2006 08:18 AM

نق نقوی عزیز
با تشکر از مقاله خاطره انگیزت چند خاطره کوچک را بیاد آوردم شاید زنده کننده ای برای دیگران نیز باشد. از جمله برنامه پنج و سه دقیقه که ناصر خدایار و فروزنده اربابی هر روزه اجرا میکردند (غیر از جمعه ها) و شما آنرا همه روز همین ساعت همین جا قید کرده اید و برنامه سازمان ملل متحد که بعد از دکتر خانواده (دکتر بسیطی) که بعد از ظهرهای پنجشنبه اجرا میشد . متاسفانه حتی بازماندگان آن زمان رادیو که در داخل و یا خارج هستند نه مقاله ای راجع به آن زمان رادیو مینویسند و نه حتی اشاره ای میکنند
روزگاری بود نق نقو که گذشت و روسیاهی را برای دست اند کاران و مجریان جدید گذاشته که نه روحی دارند و نه نشاطی و مثل عروسکهای کوکی صدایی از ته چاه در میآورند و چنان برنامه ها هایشان مصنوعی است که شنونده حس میکند بچه محصل بی خبری را پشت میکروفون گذاشته اند که متنی را از روی کاغذی آنهم بطور اجباری بخواند.بقولی:
یاد اونروز ها که تنها دلمو خون میکنه

گاو مقدس | February 3, 2006 01:08 AM

خیلی عالی بود. خاطرات گذشته را خیلی با احساس نوشتی. یادش بخیر. شاد باشی

Ali | February 2, 2006 06:02 PM

قاصدک عزیز یک ترانه دیگر از آلیس برنامه کودک با ای میل فرستاده بود که ما که نق نقو باشیم به علت کم سواتی در علوم عالیه وبلاگ نتوانستیم لینکش را دراینجا تعبیه کنیم لذا از خودقاصدک دعوت می کنیم لطف کند درهمینجا لینکش را کارسازی کند.
ضمناً ازپستی که درمورد خودت در وبلاگ قاصدک نوشتی معلومه خیلی آدم باحالی هستی چون وبلاگت جای کامنت نداشت اینجا می نویسم.

:شهرام (آب وگل) عزیز
درمورد خودت شکسته نفسی فرموده ای ولی ما که نق نقوباشیم مدت هاست ازآستانه پیروپاتالی گذشته درآستانه پیوستن به تاریخ هستیم اما خوب دل باید جوون باشه!
اما راستش این سری نوشته های (قافله عمر) به قول شما نوستالژیک رو از حدود 15 سال پیش شروع کردم مثل اینکه دروجود همه ما یک بچه ای هنوزهست فکر کنم تیتر کتاب خاطرات کیومرث پوراحمد که "کودکی ناتمام" هست درمورد ما ها هم صدق میکنه.
نه که کودکی من هم چین چیزتحفه ای باشه ولی همون "ساده دلی هاست" که به نظرمیرسه کیفیت گمشده ای باشه که دلتنگی می آره. به قول خانم گوگوش "ازاون روزا تا امروز یه عمره که میگردم - دنبال اون چیزی (کسی) که اون روزا گم کردم.
ممنون ازلطف شما

نق نقو | February 2, 2006 10:24 AM

در ضمن لینک شما اضافه شد.

بیلی و من | February 2, 2006 06:39 AM

آنقدر گرفتار بیل و کلنگ و نیش و نیشدرم که همه آنها را از خاطر برده ام و شگفتا !!!

بیلی و من | February 2, 2006 06:32 AM

پست نوستالژیک و زیبایی به هوا فرستادید
مدتی پیش در همین مورد رادیو پیشنو یسی نوشته ام که هنوز آماده نیست ، گویا آدم هایی که میروند پیر و پاتال شوند همه به چیزهای معینی فکر میکنند
ارادتمند جانی دالر

آب وگل | February 1, 2006 07:56 PM

نوشته‌ات بيش از غرغر مي‌طلبد. حيف که يک بعد از نيمه شب است ! باشد براي فردا.... انشالله اگر عمري بود

آشپزباشي | February 1, 2006 04:48 PM












اطلاعات ضبط؟