
این کارمند بریتیش ایرویز علیرغم اینکه هندی بود ولی به علت بازگشت به خویشتن شرکت متبوعش که لابد همان روباه پیر باشد که روزگاری آفتاب درسرزمین هایش غروب نمی کرد و امروز موش از ماتحتش بلغورمی کشد خیلی بی معرفتی کرد (اینارونگیم چی بگیم یه ذره دلمون خنک شه، راه حل دیگه ش اینه که بریم بالا پشت بوم حسین هواربکشیم وباصدای بلند بگیم ایشالله به زمین گرم بخوری ایشالله ذلیل شی، ای بلر ایشالله بری زیر چرخ اون قطار کانالتون). با اینکه بهش گفتم بابا من شیش دفعه است این ردیف وسط افتادم دیگه دارم خفه می شم این دفعه رو به من صندلی طرف راهرو بده ولی حرف این نق نقوی شاقالوسی را تحویل نگرفت و صندلی 44 جِی رو به من داد. نتیجه اینکه دست راست من یک جوان رشید و غول پیکرراه پنجره وسمت چپ یک مرد شکم گنده راه مرا به راهرو سد کرده بودند وبه مدت نه ساعت و نیم بلایی سر من آمد که زینب را هم اینجوری به اسیری نبردند.
آقای شکم گنده بغل دستی از نه ساعت و نیم راه را درحدود هشت ساعت و چهل وپنج دقیقه خوابیده بود و مثل یک تراکتور خُرخُر میکرد گاهی هم مثل یک تریلی صدای کمپرس ترمز می داد و هرازچندگاهی نیز برای تکمیل سمفونی یک جیغ کوتاه ناله مانند می کشید. گرفتگی پا و درد کمر و نیاز به قضای حاجت فشارآورده بود ولی هرچه تکان می خوردم وجابه جا می شدم درخواب سنگین حصرتش تاثیری نداشت تا اینکه رسیدن موعد غذا فرشته نجات شد ونور وسروصدای مهمانداران ایشان را بیدارکرد وگره ازکارفروبسته ما فقط برای یک بار گشوده شد.
ازطرف دیگر هم یک بچه یک ساله درصندلی پشتی بود که درطول این مدت برای دل انگیز ترشدن این شکنجه لطیف تقریباً 190 بار با فریاد گفت "باع" (به طور متوسط هر سه دقیقه یک بار). فکر می کنم طفل معصوم با دیدن آنهمه جمعیت هیجانزده شده بود وبا تنها کلمه ای که بلد بود سخنرانی می کرد درناصیه "باع" گفتن او یک سخنور ورهبربزرگ خودنمایی می کرد. شاید هم بریتیش ایرویز اورا آموزش داده بود تا با گفتن این صدای "با" که همان مخفف بریتیش ایرویز باشد برای خط هوایی روباه پیر تبلیغات کند!
واینگونه بود که نق نقو یک سفر بیست ساعت واندی را (9.5+6+7) درحالتی چارچنگولی وشاقالوس گرفته به پایان برد.