«قربانعلی»

March 24, 2006


"باهاری باهار". این صدای فریاد قربانعلی بود که صبح زود روزهای برفی زمستانی مژده بارش برف را می داد. قربانعلی رفتگر محله ما بود. از روستاهای آذربایجان آمده بود. شیفته وواله برف بود. وفتی برف می می بارید سرمست می شد. انگارآن گاری سنگین و بدترکیب وبوگندوی حمل زباله سبک می شد وشریک رقص او می شد. دوتایی باهم مثل دانه های برف درهوا می رقصیدند وقربانعلی فریاد می زد: باهاری باهار! برف برایش نشانه بهاربود نه زمستان. کارش را با عشق انجام میداد و اهل محل ساده دلی اورا دوست داشتند وهرگز برسراو داد نمی کشیدند که مردک با این عربده جویی چرا شکرخواب صبوح زمستانی مارا می آشوبی.
پسری داشت به نام عبدالله. بیست سالش می شد. اندکی خل وضع بود گرچه ظاهری آرام و بی آزار داشت. گاه همراه پدر می آمد. گاه آب حوضی می کشید و اهل محل که با او شوخی می کردند کودکانه وبی خیا ل می خندید. روزهای نوروز پدررا همراهی میکرد تا شاگردانگی وعیدی خودرا بگیرد.
دریکی ازروزهای بعداز تعطیلات نوروز قربانعلی نیامد و زباله ها دم در ماندند و بویناک شدند و اهالی یاد قربانعلی و غیبت بی سابقه او افتادند.
فردایش که قربانعلی آمد چشم هایش گریان بود:
یکی ازاهالی یک جفت کفش نو براق مشکی به قربانعلی عیدی داده بود و قربانعلی هم آن کفش هارا به عبد الله عیدی داده بود. کفش به پای عبدالله کوچک بود وبه پایش نرفته بود. عبدالله ذوق زده و ناامید راه حلی به نظرش رسیده بود: سه انگشت پای راست خودرا با تیغ بریده بود تا کفش ها به پایش اندازه شود.
آن سال برف دیرهنگام بهاری داشتیم اما کسی صدای قربانعلی را نشنید که مستانه فریاد کند: باهاری باهار!


 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(2)
غرغرهای دیگران در مورد «قربانعلی»

برقِ پريده ازشش تا شصت‌هزار ولت در جا خريداريم!...مشتري دارد :)))

آشپزباشي | March 25, 2006 04:53 AM

آقاچند تا از این سناریوها بنویس "کریستوفر لی " توش بازی کنه ! ما 220 ولت برق ازمان پرید!بی شوخی

آب و گل | March 24, 2006 05:21 PM












اطلاعات ضبط؟