رادیو گوشی
امروز بیش از هرزمان دیگر به این نتیجه رسیده ام که "خوشبختی" و "احساس خوشبختی" یک پدیده کاملاً نسبی است. بیشتر ازآنکه به دارایی و موقعیت و حالت های فیزیکی بستگی داشته باشد، تابعی است از ذهنیت آدم.
درروزگاران کودکی ازجمله اسباب بازیهای فانتزی ما یکی هم وسیله ای بود که ما آن را "رادیو گوشی" می نامیدیم. درمیدان توپخانه، جایی که بنام "پشت شهرداری" (1) معروف بود وراسته فروشگاههای الکتریکی و الکرونیکی تهران درآن روزگار – وتا حدودی هم تا امروز – محسوب می شد، درکنار خیابان آن را به قیمت
9 تومان می فروختند.. یک جعبه سیاه گرد کائوچویی (امروز می گویند اِی بی اِس) به قطر تقریباً 5 سانتی متر وارتفاع 2 سانتی متر که درداخل آن چند تا آی سی یا ترانزیستور کارگذاشته بودند. از یک طرف آن سیمی خارج می شد که سردیگرآن را لخت کرده بودند واز سوی مقابل سیمی که به یک گوشی (هد فون) کوچک و ظریف وصل می شد. سر لخت سیم را به بند سیمی رخت یا به ناودان یا حتی به پریز برق وصل می کردیم ویکی از ایستگاه های فرستنده داخلی را دریافت می کرد که صدای ضعیف و همراه با پارازیت و خِرخِر آن همانند زیبا ترین سمفونی های جهان جان مارا جلا می داد.
این رادیو گوشی بخصوص در شبهای تابستان که درپشت بام درزیر میلیون ها ستاره می خوابیدیم، گیرندگی بیشتر وصفایی دوچندان داشت وگاهی فرستنده های عربی را نیز همزمان با فرستنده رادیو ایران می گرفت و چند ایستگاه با هم قاطی می شد. پس از چند بار مصرف هم دیگر از کار می افتاد وابتدا دچار تیغ جراحی شده و سپس راهی سطل زباله می شد.
اما راستش را بخواهید امروز حتی تصاحب یک ست صوتی فول استریو نیز آن لذتی را که آن روزها از خرید واستفاده آن "رادیوگوشی" 9 تومانی در شب های پرستاره تابستان برخوردار بودیم ندارد.
آیا نمی توان نتیجه گرفت که خوشبختی یک احساس نسبی است؟ (2)
(1) = این پشت شهرداری حکایت از شهرداری ای دارد که زمانی درآن جا (ضلع شمالی میدان امام امروز) برپا بوده است. من درعمر خود آن را ندیدم واگرهم پس از به دنیا آمدن من برقرار بوده آن را به خاطر ندارم. ولی عکس های آن را دیده ام که ساختمانی بود به سبک ساختمان های اروپایی آن روزها.
(2) = well being is indeed a state of mind