«نوروزی دیگر»

March 17, 2006

بچيم (پسرم)، ما نان خوردن خود را به صد مشکل پيدا می کنيم، کالای (پوشاک) نو را چطور می توان خريد؟


محمد داد، 75 ساله از مزارشريف

مادرعیدآمد
عیدآمد
بچه های همردیف من
لباس نوبه تن دارند سرتاسر
همه شادند ومی خندند
برپاکفش نودارند ای مادر
ولی من
این چنین غمگین ونالان
گرداندوه وپریشانی به رخسارم نشسته
تاروپودرخت من ازهم گسسته
قلبم ازغم ها شکسته
وصله پیراهن من
ازچه بسیاراست ای مادر؟
مگرمابنده پروردگاردیگری هستیم؟
ویاکاندرخرددررتبه ای پستیم؟
مگرماراچه فرقی است با آنها؟
چه فرقی بادگرافراد انسانها؟
چراعیدازبرای مافقیران نیست؟
چرامادر؟
چرامادر؟
بچه هادرکوچه میگویند اف برتو
هنوزای بجه دست ازکهنه پوشی برنمی داری؟
یقین طفلی کثیف وپست مقداری
بروباما ترایارای بازی نیست
این که برتن داری آخرچیست؟
برو تا گردرختت جامه مارا نیالوده
بنه ماراتوآسوده
زجمع ما برو بیرون
بروبیرون کثیفی تو
لباست راعوض کن
رخت عیدت را به تن کن
خود نمیدانی مگر امروزآخرعید می باشد
مبارک یادگاردوره جمشید می باشد
سراپای وجودم غرق درشرمندگی گردید وسررا
ازحقارت من به زیرانداختم
بلی مادر
سراندرزیرافکنده
میان موجی ازخنده
گرفتم راه خودرا تا بیابم باز سوی خانه تاپرسم
چرا بابا برای من لباس نونیاورده؟
چرامادر؟
مگرمن کمترازشاخ درختم؟
شاخه ها شادند ولباس نو به تن دارند اکنون
لیک قلب من
به جای شادمانی گشته پرازخون
زحدوصفش بود بیرون
غم این کهنه پوشی ها
دگرهیچ است بهرم چون
مراآن سرزنش ها گشته بس مشکل
ببین آخرمگرمن هم ندارم دل؟
چرا بابا برای من لباس نونیاورده؟
نمی داند مگرقلبم شود اینگونه آزرده؟
نمی داند مگرمادر؟
بگوآخربه بابایم
که من هم رخت می خواهم
بگو ....
مادر
بگو...
مادر
طفل خوابش برد ومادرهمچنان
ازدردواندوه روان
وزگفته های سوزناک طفل خردوناتوان کاندرنهان
میزد شعله ها براخگرحرمان
چوباران خیز ابر نوبهاران
بود نالان وپریشان
زان الم ها سخت می گریید
زبابایت لباس عید می خواهی؟
درون آسمان او هیچ اختری نبود
ازوخورشید می خواهی؟
نمی دانی یقین او
او همان بابای غمگین وپریشانت
کنون اندرمزاری تیره خفته
نی کسی اورا جسد شسته
نه دارد یک کفن برتن
لباس عید می خواهی ازو؟
ای کودک افسرده حال من؟
لباس عید آنکسی خواهد ازبابا
که شام عید نوروزی
کنارسفره ای رنگین نشسته
ماهی چربی بود آن شب طعام او
نه بی شامی بود آن شام ، شام او
یقین دانم نمی دانی ماهی چیست ای کودک
بخواب ای طفل محرومم
بخواب آرام

دردوران دانشجویی دردانشگاه تهران اغلب روزهای نوروز را با تعداد زیادی ازهم کلاسی ها و هم دانشکده ای ها به اردوها وگشت های نوروزی میرفتیم. سفرهایی ده پانزده روزه با - معمولاً - دو اتوبوس که شهرها ومکان های بسیاری از ایران عزیز را درهمان سفرها سیر کردم وآموختم. سفرهایی بود بی نهایت خوش و پرخاطره.
یک هم دانشکده ای سال بالا تر داشتیم که نامش جوانشیر بنیاب بود. بسیار با سواد واهل دل وجدی که دراین سفرها آن روی دیگر خودرا نشان می داد و بی نهایت شاد و شنگول و شوخ و بذله گو می نمود. اما پس از هر جشن و شادیی یک جمله می گفت که که همه شادیهارا فراموش می کردند ودرفکرفرومیرفتند و کامشان تلخ می شد. او همیشه می گفت: بچه ها یادتان باشد همین الان که ما سرخوش وشاد وپایکوبان هستیم عده ای ازهم کلاسی های ما درزندان ها زیر شکنجه و فشارهستند وآن ها هم چون ما حق برخورداری از شادی را دارند!
شعر رمانتیک و ساده ای را که دراین یادداشت نوشتم ازآخرین یادگارهای دوران قهرمان پرستی است که چه گوارا و جزنی و گلسرخی اسطوره های ما بودند.
بلا فاصله بعد از یکی از همان سفرهای نوروزی درفروردین سال 1352 یکی از دوستانم - مسعود پورسلطان محمدی - این شعررا دردفترمن به یادگارنوشت. نمی دانم سراینده آن کیست. شاید هم خود مسعود پورسلطلن باشد.
دراین نوروز و دراین دوران بی قهرمان یادی از آن روزهای آرمان پرستانه کردم.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد «نوروزی دیگر»












اطلاعات ضبط؟