آن روزها

نق نقو درزیر میز، مادر وپدر درچپ وراست، مادربزرگ وپدربزرگ دروسط، عمه جان درپشت و سوری وملک؛ دختران همسایه درطرفین نق نقو
چند سال پیش یکی ازدوستان تعریف میکرد که: "درسالهای بچگی و نوجوانی پدرم که علیرغم داشتن گواهینامه پایه یکم هیچگاه رانندگی نمیکرد (؟!) راننده ای را اجیرمی کرد واز صبح روزاول فروردین هرسال حدود ساعت هفت یا هفت و نیم راه می افتادیم وتاساعت 8 و9 شب درحدود پنجاه خانه ازخانه های فامیل ودوستان را عیددیدنی می کردیم وشب درحالت تقریباً وامانده وبی هوش به خانه می رسیدیم و می خوابیدیم وبعد پدرم تا یک سال اصلاً ازخانه بیرون نمی رفت". پیش خود می اندیشیدم چه کار مسخره ای؟ این یعنی بی اعتنایی و تمسخر یکی از سنت های عزیز ایرانی است که دید وبازدید عید باشد. فرصتی غنیمت برای شستن زنگ کدورت وتیرگی کینه ها. من این سنت عزیز را بسیار دوست می دارم.
من ازجمله بچه هایی بودم که این شانس را داشتم که با وجودیکه پدرم کوچکترین فرزند خانواده اش بود، پدربزرگ ومادربزرگ پدری ام با ما زندگی می کردند. نتیجه اینکه روز اول نوروز خانه ما پاتوق همه افراد فامیل بود که برای دیدن بزرگترهای خانواده می آمدند واین چه شوری داشت.
بگذارید از زودتر شروع کنم. از اوایل اسفند که خانه تکانی شروع می شد. فرش ها رهسپار قالی شویی می شد، کرسی جمع می شد، شیشه ها شسته و پاکیزه می شد وبرپنجره اتاقها پرده هایی پلاستیکی با نقش سیب های درشت سرخ آویخته می شد که آن هارا به نام "والان" می شناختیم. شاید به خاطر نوروز بود که آن سیب های سرخ آن همه به نظرمان زیبا و لذیذ بود!
ده پانزده روز مانده به عید چند جعبه چوبی بنفشه می رسید ودرباغچه کوچک حیاط جاخوش می کرد که بعد ها با گذر ماه ها جای خودرا به لاله عباسی، اطلسی، میمون و قرنفل می داد.ساقه های درخت آلبالو قند توی دلش آب می شدوشادی شکوفه هازیر پوستش غنج می زد. درخت مو هم کم کم نفس می کشید. گلدانهای سفالی شمعدانی درراهرو و راه پله جا به جا می شد و آماده انتقال به حیاط. برخی از مهمان های نوروزی دروصف رنگ آتشین گل های شمعدانی جملاتی با شکوه می گفتند که بزرگترهارا غرق در شادی و شعفی وصف ناپذیر می کرد و قلمه هایی از آن شمعدانی هارا به مهمانان نوروزی هدیه می دادند.
چند جعبه پرتقال و سیب خریداری می شد و به دقت شسته می شد. پدرم با چنان دقتی پرتقال هارا دانه دانه خشگ می کرد و دانه های سیاه روی آن هارا برمی داشت که انگار فقط نوروز بود که ارزش چنین حوصله ای را داشت. جعبه های نان کره ای و زبان و قرابیه و لطیفه در کمد دورازدسترس دلگی های ما جا خوش می کرد. میزها و صندلی های لهستانی اتاق پذیرایی لاک الکل می خورد و برق می افتاد. تا اینکه لحظه تحویل سال می رسید. بر سر سفره هفت سین دعای یا مقلب القلوب والابصاررا می شنیدیم واسکناس های نورا ازپدربزرگ می گرفتیم. و بعد سیل مهمان ها بود که همچون سپاهیان شوروشادی به خانه ما سرازیر می شدند. خیلی از مهمان ها اسکنای های نو وتا نخورده ده تومانی و پنج تومانی عیدی می دادند که ما آن هارا جمع می کردیم و دوسه روز بعد به دبدن یک فیلم نوروزی می رفتیم از نورمن ویزدوم یا لویی دوفونس. در سینما فلور یا سینما ستاره یا سینما آسیا یا سینما نیاگارا. دوساعت از دیدن فیلم کیف می کردیم وخداد ساعت از تعریف مکرر آن برای همدیگر.
خانم عموجانم معمولاً کتاب به ما عیدی می داد. کتابهای طلایی موسسه امیرکبیر: اولیس و غول یک چشم، جک غول کش، جک وساقه لوبیا، قصه های
خوب برای بچه های خوب و...چشمه های سرشار تخیلات ما.
و بعد بازدید ها: روز دوم خانواده عمو، روز سوم خانواده عمه و.. ادامه یک آتش بازی سرشار ازانفجار شادی دردل وجان ما که به نظرما درطول این آتش بازی بزرگترها همه مهربان بودند و سرشار از مهر و بی کینه.
این عصاره نوروز است که درجان ما رسوب کرده.