« چی فکر می کردیم، چی شد »

April 03, 2006

"چون نیک نگه کرد پر خویش درآن دید
گفتا زکه نالیم که ازماست که برماست"

نسل من بخش مهمی ازگردانندگان ومدیران امروزایران هستند. چوان های امروز از من ونسل من انتقاد می کنند که چرا باعث اوضاع واحوال امروز ایران شدیم. راستش من دردل به آن ها حق می دهم. راست می گویند. اما این را هم اضافه می کنم که: بابا جان گیرم ما اشتباه کردیم، شما که تجربه مارا در کیسه دارید اشتباه مارا جبران کنید این گوی واین میدان.
همه شخصیت های زیررا از هم دانشکده ایهای خود گرفته ام وواقعی هستند گیرم که نام آن هارا درهم
آمیخته ام و چندتا یکی کرده ام. به هرحال مشت نمونه خروار است.
- اکبر آخرخلاف بود. درقاموسش هیچ کاری خلاف وبد به شمارنمیرفت. اهل همه جورفسق وفجوربود. بهش می گفتن "اکبرلاشی". هرجا هرچی گند کاری بود جاپای اکبر پیدا بود. چندسال پیش تصادفی توی یکی از ارگانهای انقلابی دیدمش. مدیر کل ستادی بود. درمورد مزایای صادرات سخنرانی می کرد.
- حمید بچه مظلومی بود. ازاون اهل مطالعه های سوپردونبش. ته ریشی داشت ، نماز خون بود. اعتقادات دینی محکمی داشت. چپ وراست کتاب های دکترشریعتی رو تبلیغ می کرد. چند سال پیش تصادفی تویک کشور خارجی دیدمش. معاون بازرگانی یه شرکت تولیدی بزرگ شده بود. می گفت از خرید های خارجی پورسانت می گیره، فتوای شرعی اونو هم گرفته. وضعش حسابی توپ شده بود.
- لی لی کوتاه ترین مینی ژوپ دانشکده رو می پوشید. پای ثابت پارتی ها و مهمونی ها بود. مثل مانکن ها لباس می پوشید و عشوه هاش صف کثیری از پسرهای دانشکده رو ازخود بی خود می کرد. بعدازانقلاب چادری شد. تو یک موسسه بسیار بزرگ و مشهور دولتی به پست معاونت پرسنلی رسید و سال های اول انقلاب رئیس انجمن اسلامی خواهران اون موسسه هم بود. الان خبری ازش ندارم.
- فری و زنش فیروزه از اون بچه سوسول های دانشکده بودند. اهل اسب سواری و ته دانسان (1) و شاندلیه (2) و مهمونی و نمایشگاه و تنیس و... تا دم دمای انقلاب از شاهدوستان وسلطنت طلب های دانشکده بودن که چپی ها و مسلمون ها می خوایستن خرخره شونو بجوند. ولی همچین که پیروزی انقلاب قطعی شد یهو متحول شدند. فری پست بسیار مهمی تو یکی از وزارت خونه های کلیدی گرفت . یه دفعه تصادفاً تو دفتر یکی از شرکتهای دولتی ایران در یکی از شهر های خارجی دیدمش داره نماز می خونه. نزدیک بود شاخ دربیارم. چند سال تو کشورهای خارجی چرخید. بعد خودشو بازخرید کرد و یه شرکت خصوصی راه انداخت. وضعش توپ توپه. فیروزه هم چند وقتی توکیهان مقاله های انقلابی اسلامی می نوشت.
- منصور کمونیست دوآتیشه بود. ترجیع بند حرفاش پرولتاریا وامپریالیسم و به مثابه و استاد و رفیق و اتحاد جماهیر شوروی و .... اینجورکلمات بود. درودیواراتاقش از بس عکس لنین واستالین و مارکس و رزا لوکزامبورگ زده بود جای خالی نداشت. شعرهای با احساسی هم می گفت. بعد ازانقلاب یه آپارنمان توخیابون انقلاب خرید و فروخت بعد دوتا، بعد چند تا، بعد بساز وبفروش شد. حسابی بارشو بست.
- عباس بچه شهرستانی بی سروصدایی بود. سیاه سوخته وبی ریخت و کوتاه قد. با یه عده از هم تیپ های خودش می جوشید. یادمه تو یکی از مسافرت های دسته جمعی انقدر عرق خورد که خراب شد وکارش به درمانگاه کشید. بعد رفت از یکی از دانشگاه های گلابی (3) آمریکا با هر بدبختیی یه فوق لیسانس گرفت. وقتی شنیدم معاون دانشکده فنی یکی از معتبر ترین دانشگاه های ایران شده چهار تا شاخ دیگه روسرم سبز شد! همزمان شروع کرد به کار "انبوه سازی ساختمان" و از ارتباط های کاریش هم استفاده بهینه می کرد. از مردم پول جمع می کرد تا براشون خونه بسازه. مقدار انبوهی سر مردموکلاه گذاشت و جمع کرد وبعد یه هو نا پدید شد. شنیدم به نیوزیلند مهاجرت کرده.
- محسن همیشه کراوات میزد و لفظ قلم صحبت می کرد. دربین بجه ها به "دستمال یزدی به دست" معروف بودو طرفداری نداشت. خودش هم ابایی نداشت که به این نکته اعتراف کند. می گفت هرکس قوی باشد من برایش کف می زنم. آن وقت ها دروصف شاهنشاه آریا مهر انشاء می نوشت وپس ازانقلاب دروصف امام خمینی. معاونت یکی ازموسسات بزرگ مالی ومعروف آخرین خبری است که من از اودارم.
- فرزین از آن بچه های آذری ساده دوست داشتنی و با معرفت بود. ورزشکار بود و از جمله صاحب کمربند سیاه کاراته. به نظر می رسید کاری با کار هیچکس ندارد وسرش توی کارخودش است. سعی وافر داشت تا هوای دوستانش را داشته باشد. جون می داد برای نگهبانی وحفاظت. از اون آدمهایی بود که آرمانگرا بود. بعد ازانقلاب شنیدم ساواکی بوده. من خوشباورانه خیال می کنم ساواک صرفاً از سادگی او سوء استفاده می کرده. او به آمریکا کوچ کرد وشنیدم رستوران داری می کند.
- اِبی از اون دسته آدمایی بود که ذاتاً مخالف به دنیا اومدن. انگار براش فرقی نداشت که اوضاع و احوال چیه، او به هرحال مخالف بود! با این همه شخصیت خالی از لطفی نداشت! همیشه نق می زد (شاید به همین دلیل نق نقو شخصیت اورا خالی از لطف نمی داند!!). همیشه خسته بود و همیشه ازدرس ومشق وتکلیف نالان وشاکی. با آخوند جماعت دشمنی بالفطره داشت و می گفت به امید آن روزی است که ازهرکدام از درخت های خیابان امیریه و پهلوی (مصدق بعدی و ولیعصر امروز) از میدان راه آهن تا میدان تجریش یک آخوند آویزان شود. امروز او "پروفسور ممتاز" یکی از دانشگاههای اروپاست. هرازچندگاهی به ایران نیز دعوت می شود و سمیناری برگزار می کند و چند ده هزاردلاری کاسبی می کند.
- علی از اون بچه با معرفت ها بود. با ماشین مزدای او چه مسافرت ها که نرفنیم. اهل شعر بود وموسیقی و حال. رفیق باز بود وخوش سفر.سوگمندانه باورنمی کردم وقتی شنیدم جذب گروه مجاهدین خلق شده و به اختمال قوی در عملیات (احمقانه) فروغ جاویدان – به روایت مجاهدین – یا مرصاد – به روایت جمهوری اسلامی – کشته شده است.
- رضا اهل حرص خوردن بود. با همه در می افتادو دنبال دنیای آرمانی خود بود. یا همه چیز می خواست ویا هیچ چیز. چون کمتر کسی یا کمتر چیزی بر وفق مراد او می رفت بعد از مدتی ، با همه نیکی وحسن نیتی که داشت، با همه قهر می کرد و به هم میزد. هیچ چیز ارضایش نمی کرد و هیچ کس را قبول نداشت. در دوران دانشجویی کارمند یک موسسه دولتی بود و هنوز هم – درسنین نزدیک به بازنشستگی – کارمند همان موسسه است وهنوز هم با همه دعوادارد.
- شهرزاد وحسین و محمود و شیرزاد بچه مثبت های دانشکده بودند. درسخوان بودند وزرنگ. با شخصیتی سالم و دست ودلباز. همه آن ها جلای وطن کردند و در دانشگاه های آمریکا به کار پرداختند. امروز هرکدام دررشته خود بروبیایی دارند.

(1) = آنوقت ها به کلاب و دیسکو می گفتند ته دانسان
(2) = شاندلیه یکی از دیسکوهای معروف تهران بود
(3) = "گلابی" اصطلاح رایج نسل ما درمورد دانشگاه های سطح پائین و آسان بود

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « چی فکر می کردیم، چی شد »

الحق که بقول جناب آشپز باشی سوژه خراب کنی
پدر جان با این پرسوناژها میشه رمان نوشت

آب وگل | April 4, 2006 02:06 PM

سلام، من هم خیلی از اینها دیده ام. اگر حوصله کردی اینجا را بخوان
http://mag.gooya.com/politics/archives/023378.php

بیلی و من | April 4, 2006 08:25 AM

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ای ست که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

Pooya | April 4, 2006 07:19 AM












اطلاعات ضبط؟