بد نیست برگی از یادداشت های روزانه نق نقو را ازحدود پانزده سال پیش بیرون بکشیم وگردوخاکش را فوت کنیم ومرورکنیم:
شنبه سی ام شهریور 1370
روز سه شنبه هفته گذشته ، صبح زود برای آوردن عیال و فرزند مربوطه با داتسون – رخش رهوار مربوطه – ازراه سمنان ودامغان و شاهرود و سبزوار و نیشابور ، 900 کیلومتر رانندگی کردم تا به مشهد برسم. به نظرم آمد در مقایسه با بارهای پیشین که همین مسیر را طی کرده بودم، گستره دشت های دو سوی جاده مهربانتر شده است.
ته مانده های طلایی گندم های درو شده، جالیز های خربزه با خربزه های ریز ودرشت چون گل های زرد وطلایی در میان برگهای پهن و سبز، درختان سپیدار . چنار و سرو و کاج و درختان میوه: انارهای پربار وسیب های درشت. حتی بوته ها ، خارها ومراتع هم خشونت وتیزی و خشگی و سفیدی نمکی وکویری گذشته را نداشت.
نمیدانم شاید نگاه من به این مادرِ بزرگمان: زمین، مهربان تر شده باشد. یا شاید ویژگی فصل دررنگ آمیزی دشت ها و تپه ها قلم جادویی خودرا فریبنده تر به کار می برد. هرچه هست دلفریب است وزیبا. حتی کاروانسراهای گِلی شاه عباسی وروستاهای کوچک سبک خراسانی.
، زیارت حرم امام هشتم با آن همه لوستر وچلچراغ و آئینه کاریهای زیبا ، خطوط منحنی گنبدها و گلدسته ها،مقرنس ها، سرامیک ها، سنگهای مرمر و خیل جمعیتی که دائم درحال بوسیدن ودستمالی هرچیزی که سرراهشان قرار می گیرد- متاسفانه – بدون حضورقلب بود. زیارت نامه خوانی و دعا و ارائه حاجات نیز بیشتر ازروی احترام به سنت ها وکمتر از ته قلب بود.
چشم های آبی شفاف و شیشه ای یک مرد ترکمن که درصورت دلنشین مغولی او سرشار از اندوه و شکستگی و دلتنگی همراه با اشگی روان تصویری از استیصال را القاء می کرد، بیشتر از آنهمه شکوه وجلال و طلا و کبوتر و وضوی خیل زائران مرا تکان داد. گرچه این مرد ترکمن را در بازار مشهد دیدم که با چشمان گویایش به دنبال دریافت یک پیام ونشانی از کمک بود: مثل آخرین انسان روی کره خاک که منتظردریافت کمک ازموجودات سیاره های دیگر نشسته است.
اما این خیل عظیم زائران حرم امام رضا با آن اشتیاق غیرعقلی وآن حرکات تند وبی تابانه دربوسیدن ولمس کردن درها، آستانه ها، ضریح وهرچیز دیگر متعلق به آن فضا، مسلماً زیارتش مجرب تر از آن امامی است که اکثریت قریب به اتفاق این زائران نه اورا به درستی می شناسند ونه می دانند درچه سالی زیسته، چگونه زیسته، چرا به توس آمده، چگونه ازدنیا رفته، احوال ورفتارو کردارش چه بوده وچرا معجزه ای که درشفادادن کورها وکرها وافلیج ها ازاوسرمیزند درحفظ جان پیرزن ها وپیرمردهای زائراو که زیر فشار بی امان جمعیت له می شوند وجان می سپارند کارگر نمی افتد؟
آن هارا چه کار که آستان قدس رضوی ثروتمند ترین سازه اقتصادی ایران بشمار میرود و به آنها چه که این همه اسکناسی که مستقیماً درشبکه های نقره ای ضریح مقدس می ریزد ویا توسط همان زائران درمشهد خرج می شود به کجا میرود ومصرفش چیست؟ همان ایمان کورآن هاست که زیباست وتکان میدهد وزشت است وباعث سقوط وافول می شود. تا مهاردردست که باشد وسکاندارچه کسی؟
درهمان دوروزی که درمشهد بودیم طرقبه وجاغرق – از ییلاق های مشهورمشهد – را هم دیدیم. باغ های دلفریب، هوای پاک، آب روان، کوجه باغ های گِلی، دنج و دلتنگ و پاک. روز جمعه به تهران برگشتیم. پس از سیزده ساعت رانندگی که آخرش به ترافیک لعنتی ودود آلود تهران وصل شد وخستگی.
امشب مجمع عمومی بلوک مسکونی ما بود. نمونه کامل ناهمگونی، نمونه بارز ناساز بودن کوک دموکراسی، نشانه آشکار ناتوانی ما درهمزیستی و همگونی دراجتماع. عده ای – طبق معمول – حرفی نمی زنند، اکثریت خاموش؟ به ده ها دلیل ، درمیان اینها خامان و پختگان فراوانی هستند که برخی از خامی وبرخی از پختگی خاموشند. برخی از ناامیدی وبرخی از بی مایگی وبرخی از پرمایگی. دسته ای هم مصداق "فی قلوبهم مرضاً" هستند. اصلاً مثل اینکه خدا آن هارا برای شارلاتان بازی آفریده است. هوار می کشند، حقوق جمع را رعایت نمی کنند، خود نمایی می کنند، ازکوه کاه و ازکاه کوه می سازند و......دسته ای هم جاه طلب وقدرت طلبند. دوست دارند مطرح باشند وسرشناس وخلاصه چه مشکل است اداره یک مجتمع مسکونی با تعدادی خانوار برمبنای نهادهای دموکراتیک! تا چه رسد به کشوری به پهناوری ایران که نا همگونی آن از تظر سواد، دیدگاه ها، قوم ها، فرهنگ ها و طبقات اجتماعی، با این اجتماع کوچک تقریباً یکدست، قابل مقایسه نیست.
تا نزدیک نیمه شب درهمان جلسه مجمع بودم وبا گرفتن یک درس تکراری که یادآوری اش بد نبود آنجارا ترک کردم.