« که هستی را نمی بینم بقایی»

April 14, 2006

نیاز غریبی مرا وادار به نوشتن می کند. مثل اینکه دستم به هیچ جای دیگری بند نباشد. پیوسته شعرزیبای سعدی درگوشم می پیچد: "غرض نقشی است کزما باز ماند – که هستی را نمی بینم بقایی" (1) . گرچه این نقش نیز خود زودگذرباشد. چه باید کرد که نقشی ازمابازماند؟ چرانقش خودرا پیدا نمی کنیم؟ در این "نطع وجود" قبل از اینکه به قول خیام "افتیم به صندوق عدم یک یک باز" چگونه نقش خودرا "بازی کنیم"؟
بیاد آن صحنه زیبای فیلم "دیوانه ازقفس پرید" (2) می افتم که قهرمان داستان (با بازی معرکه ی جک نیکلسون) درمیان خنده وناباوری دیوانه ها در بیمارستان روانی می خواست یک آبخوری سیمانی بزرگ را ازجا برکند. وقتی به او گفتند که این کار غیر ممکن است، پاسخش این بود که من حداقل سعی خودرا میکنم، ولی شما ها دست بردست گذاشته ونشسته اید (نقل به مفهوم) ووقتی که اورا کشتند بالاخره همین حرکت او بود که باعث شد سرخپوست غول پیکر دیوانه خانه همان آبخوری را از جا بکند وبه طرف پنجره پرتاب کند واین حرکت سمبلی شود برای شکستن بندهای اسارت و پرواز به سوی آزادی.
در همین فکرها شناورم که یاد "نقش" دو نفر از سردمداران کشورهای همسایه مان می افتم: یکی میخائیل گورباچف آخرین رئیس جمهور ابرقدرت درهم شکسته "اتحاد جماهیر شوروی". امپراطوریی که گرچه با زرّادخانه مخوف هسته ای خود تبدیل به دایناسوری مهیب با دندان های اتمی شده بود، اما ازدرون پوسیده ومحکوم به زوال بود. به نقطه آنتروپی رسیده بود وگزیری جزفروپاشی نداشت. آدمی به نام گورباچف "نقش" خودرا طوری بازی کرد که این فروپاشی با کمترین ضایعات انسانی ومادی انجام شد. دیگری صدام حسین ، دیکتاتور مخبط همسایه غربی مان: کسی که زراد خانه ای بسیارکوچکتر ازشوروی داشت، ولی با ملت خود – وشاید با منطقه – چنان کرد که چنگیز و نرون و آتیلا را روسفید کرد.
می گویند تاریخ داوری بی رحم وبی همتاست و زمان نقاب را ازچهره همه نامهای به یادمانده پس می زند وعریان می کند وشاید همین جاست که اهمیت "نقش" و"اثر" این دوپای دیوانه مهرخودرا بر دفترتاریخ میزند.
همه چیز درتغییراست. رویش، بالندگی، وسپس زوال وپژمردگی ونیستی. دراین حرکت مداوم زندگی خوبست که نقش خودرا دریابیم. "طاعت ازدست نیاید گنهی باید کرد – دردل دوست به هرحیله رهی باید کرد" ، آری باید به دل دوست دست یافت، اما چه بهتر که این "طاعت" یا "گنه" از سنخ کار گورباچف باشد و نه از سنخ کار صدام. آدم وقتی تا این حد می تواند اختیار داشته اشد، چرا لجن را بر گُل برگزیند؟ لذت این نقش واین اثرگذاری از جمله ناب ترین لذت های بشری است. گیرم که این گُل بازهم درزوال خود دانه هایی را درخاک می افشاند وبازهم رویشی نو ازخاک و بالندگیی دیگر و زوالی دیگرواین روند تپش دار زندگی پیوسته درتکرار تناسخ ویا هرچیز دیگر که آن را بنامیم باشد. ولی مگرنه اینست که این گل برآمده ازدانه هرچند ژن وذاتش همان گل برآمده ازدانه قبلی باشد، ولی آن گُل نیست و گلی دیگراست. اینجاست که می توان فرق شوایتزر وهانری دونان با ژنرال پول پوت و آنتوان لحد و فرق جرج بوش واستالین را با گورباچف معناکرد.
این نقش واین اثر نه تنها از برترین مفاهیم انسان خدایی وحرکت به سوی نیستان وجود است بلکه دردیدی محدود تر جانِ جانان یک نظام آموزشی زنده وپویا وبالنده است .
خوبست جرات وشهامت داشته باشیم. اشتباه ازویژگیهای هرجانداری است، جه رسد به جانداری اندیشمند همچون انسان. اگرتعبیر شاعرانه قران را هم وام بگیریم باید بگوئیم: "ان الانسان لفی خسر" و هرلحظه ای درمعرض خسران واشتباه هستیم. این ویژگی حق انتخاب ماست. حتی آن ها هم که " الذین آمنو و عملوالصالحات وتواصئو بالحق وتواصئو بالصبر" هم هستند هنوز درمعرض اشتباه هستند. ما که سنگی یا جمادی یا لاشعوری نیستیم که معصوم باشیم. مهم اینست که ازبرآیند آزمایش ها وخطاها روند حرکتمان رو به جلو باشد وحداقل اثری به اندازه آن پرکاهی که درانجمن خاموشان درظرف لبریز ازآب انداخته شد ازخود باقی بگذاریم.

(1) =
بماند سال ها این نظم وترتیب
زما هرذره خاک افتاده جایی
غرض نقشی است کزما بازماند
که هستی را نمی بینم بقایی
(2) = One flew over coocoo'd nest

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « که هستی را نمی بینم بقایی»

چی فکر می کردیم چی شد در میان این چند تای آخری چیز دیگری بود...دوسه باری خواندمش...نمی دانم چرا اینقدر تاثیر گذار بود.....زنده باشی

امید | April 15, 2006 02:18 PM

نق نقوی عزیز
نمیدانم دلت آزرده چیست یا کیست؟
دنیا این عجوزه زشت به اسکندر و چنگیز و هیتلر وفا نکرد که به تو یا من وفا کند. آرزویم اینست مانند همیشه و سالهای سال به این گوشه دنجت بیایم و نق نق های پر ارزشت را بگوش جان گیرم. غمت مباد درد مباد تنت به ناز طبیبان نیاز مباد

گاو مقدس | April 15, 2006 06:03 AM

مقسي بي‌ين مون وي‌يو. سا مو توش اُ کؤق.... پَ مَل پوق اَن سمدي مَـتَن دَن لونگ ويک‌اند....:)
ترجمه بفرماييد براي تمرين زبان خوب است....;-))))

آشپزباشي | April 15, 2006 02:28 AM












اطلاعات ضبط؟