غزل در شهر قصه اش داستان شیرین "عصمت الملوک جان" را آورده که داستانی از زندگی ماست و مرا یاد حکایتی از همشهریمان "غضی جون" می اندازد:
راویان اخبار می گویند درازمنه ماضی هم شهری ما غَضی جون راهی شهر می شود و به خانه "عَلاقا" پسر خاله اش وارد می شود. پس از چاق سلامتی و سرسلامتی وگزارش احوال هفت جد وآباد (آبا؟) به حمام عمومی میروند تا غضی غبارراه به دست دلاک چیره دست فتیله کند وازتن بزداید.
اینجاست که غضی می پرسد: اینجا خانه کیست؟ علاقا می فرماید: اینجا حمام است! غضی می گوید: خوب خانه کیست؟ علاقا می گوید: اینجا خانه نیست، حمام است غضی جون! غضی می گوید: میدانم حمام است، می خواهم بدانم خانه کیست؟
حالا حکایت ماست! ( به قول عمران صلاحی که عمرش دراز باد).
شاید هم حق با عصمت الملوک جان و غضی جون باشد. خدارا چه دیدید مجسم کنید روزی را که درمقابل چشمان حیرت زده ما عصمت الملوک جان لای فرهنگ معین را باز کند و ثابت کندکاکوتي به آلماني مي شود Thymian .
و غضی جون هم صاحب خانه حمام را جلوی ما ظاهر کند. آی کنفتی دارد به جان عزیزت!!!