« عصمت الملوک جان و غضی جون و باقی قضایا »

April 25, 2006

غزل در شهر قصه اش داستان شیرین "عصمت الملوک جان" را آورده که داستانی از زندگی ماست و مرا یاد حکایتی از همشهریمان "غضی جون" می اندازد:
راویان اخبار می گویند درازمنه ماضی هم شهری ما غَضی جون راهی شهر می شود و به خانه "عَلاقا" پسر خاله اش وارد می شود. پس از چاق سلامتی و سرسلامتی وگزارش احوال هفت جد وآباد (آبا؟) به حمام عمومی میروند تا غضی غبارراه به دست دلاک چیره دست فتیله کند وازتن بزداید.
اینجاست که غضی می پرسد: اینجا خانه کیست؟ علاقا می فرماید: اینجا حمام است! غضی می گوید: خوب خانه کیست؟ علاقا می گوید: اینجا خانه نیست، حمام است غضی جون! غضی می گوید: میدانم حمام است، می خواهم بدانم خانه کیست؟

حالا حکایت ماست! ( به قول عمران صلاحی که عمرش دراز باد).

شاید هم حق با عصمت الملوک جان و غضی جون باشد. خدارا چه دیدید مجسم کنید روزی را که درمقابل چشمان حیرت زده ما عصمت الملوک جان لای فرهنگ معین را باز کند و ثابت کندکاکوتي به آلماني مي شود Thymian .
و غضی جون هم صاحب خانه حمام را جلوی ما ظاهر کند. آی کنفتی دارد به جان عزیزت!!!

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « عصمت الملوک جان و غضی جون و باقی قضایا »

وقتي فکر مي کنم مي بينم اطراف ما پر است از اين آدمها که ديگر به ديدنشان عادت کرده ايم... از وقتي قضيه عصمت را نوشته ام هزارتا نمونه يادم آمده است. ولي حالا خودمونيم بالاخره خانه کي بود؟!
و اما من شروع کردم فرهنگ معين را از آنوري خواندن، شايد بيچاره راست مي گفت که آنورش نوشته...

غزل | April 26, 2006 02:30 PM












اطلاعات ضبط؟